مصاحبه با علامه سید جلال الدین آشتیانی در مورد آقا مصطفی خمینی

مصاحبه با آیت الله حاج سید جلال الدین آشتیانی

  لطفاً در ابتدا دربارۀ آغاز آشنایی خود با شهید آقا مصطفی خمینی(ره)  مطالبی بفرمایید.

 این جانب در سال 1327 هـ. ش با ایشان آشنا شدم. پس از آن آشنایی اوّلیه،  با ایشان به حجرۀ من می آمد و من هم به منزل ایشان می رفتم. به خاطر این که حجرۀ  مدرسه شلوغ بود، و این که بتوانیم بیشتر با هم بوده و گفتگوی علمی داشته باشیم،  مرا به منزل دعوت می کرد و گاه روزهای پنج شنبه و جمعه به منزل ایشان می رفتم و  شام و نهار با هم بودیم و گاه شبها تا نماز صبح بیدار بودیم که من پس از نماز به  حجرۀ می آمدم و ایشان در منزل می ماند.

پیوندها به همین شکل ادامه داشت تا این که در سال 1338 هـ. ش در امتحان  دانشیاری شرکت کردم و پذیرفته شده و به مشهد آمدم.

در مشهد هم این دیدارهای دوستانه و علمی انجام می شد. ایشان هرگاه برای  زیارت به مشهد مقدس مشرف می شد، به منزل ما می آمد، و گاه که به همراه  دوستانش می آمد، از من می خواست به جمع آنها بروم.

در مشهد منزلی اجاره کرده بودیم که نسبتاً وسیع بود و با وجود گل و گیاه بسیار  خوش منظر بود. ایشان هم از این منزل خوششان می آمد. روی تختی که کنار حوض  بود، با هم می نشستیم و دربارۀ اوضاع و احوال و این که چه خواهد شد و مسایل  علمی صحبت می کردیم و گاهی صحبت ما تا پاسی از شب طول می کشید.

در همین آخرین دیدار، آقا مصطفی(ره) به من گفت: «آقای آشتیانی! معلوم نیست  ما دوباره بتوانیم یکدیگر را ببینیم، من می روم به دنبال سرنوشت! شما که در مشهد  مقیم هستید، ما را هم به یاد داشته باشید.»

پس از تبعید حضرت امام(س) به ترکیه ایشان آرام و قرار نداشت و گاهی در تهران  و یا قم به سر می برد. دستگاه طاغوت، از ایشان حساب می برد و سرانجام ایشان را  هم با همان هواپیمای باری ارتشی که امام(س) را به ترکیه برده بودند، به آنجا تبعید  کردند.

در نامه ای که برای من از ترکیه فرستاد، نوشته بود:

 «وقتی به ترکیه رسیدم، آقا از من پرسید: خودت آمدی، یا تو را آوردند؟ فهمیدم  که می خواهد بفهمد اگر خودم آمده ام، فوری مرا برگرداند.

با این که آقا در ترکیه زندگی می کند. باغ بسیار بزرگ و با صفایی است، ولی وقتی  این جا آمدم، دیدم به آقا نمی رسند و ایشان در شرایط سختی زندگی می کند. حتی  پنجره های اتاقی که آقا در آن به سر می برد، کشیده و پنجره بسته بود که من آمدم  پرده ها را کشیدم و پنجره ها را باز کردم و مقداری به زندگی ایشان سر و سامان  دادم.»

پس از مدتی که امام(س) در ترکیه به حال تبعید ماند، شاه و اطرافیان فکر کردند  بهتر است ایشان را به نجف تبعید کنند، زیرا اگر ایشان به نجف برود، در برابر علماء  بزرگ نجف، خجالت زده خواهد شد، چون آنان از وی بزرگ ترند و ایشان به طور  طبیعی مورد توجه واقع نشده و تحقیر خواهد شد!

با این تصور و پندار غلط، امام(س) را با حاج آقا مصطفی(ره) به نجف تبعید کردند  که خوشبختانه، علی رغم خواست و آرزوی آنان، از امام(س) استقبال گرمی از سوی  علمای نجف شد و پس از ورود ایشان به نجف، علما به دیدن وی آمدند. من از  دوستی که آن زمان در نجف بود شنیدم: «حتی آقای حکیم، مرجع شاخص در  حوزۀ نجف با این که پیرمرد بود، برای دیدن ایشان می آید. این در حالی بود که  کسانی با آمدن ایشان به استقبال حاج آقا روح الله خمینی(س) موافق نبودند و تلاش  می ورزیدند که این دیدار انجام نشود، حتی به ایشان می گفتند: معلوم نیست حاج  آقا روح الله بیاید و اکنون کجا باشد. آقای حکیم جلوی درِ خانه ای که برای امام(س)  اجاره کرده بودند می نشیند و می گوید: من همین جا می نشینم تا حاج آقا روح الله  خمینی(س) بیاید.»

حاج آقا مصطفی(ره) پس از ورود به نجف، درس و بحث و تحقیق و تألیف را  جدی می گیرد. منظومه، کفایه و مکاسب تدریس می کند و به نگارش اهمیت ویژه  می دهد که نتیجۀ آن 35 یا 36 اثر گرانبهای علمی است که در زمینه های گوناگون از  ایشان به جای مانده است. در اصول و عرفان آثار بسیار خوبی دارد، و همچنین بر  اسفار تعلیقاتی نگاشته است. نوشته های وی که مبسوط و عالی است، اگر با تحقیق  چاپ شود، بسیار مورد توجه قرار خواهد گرفت.

  

شما که از نزدیک با شهید آقا مصطفی(ره) آشنا و دوست صمیمی بودید،  ایشان در چه درسهایی در قم شرکت می کرد و چگونه درس می خواند.

 ایشان علاقه داشت که ادبیات را خوب فرا بگیرد. به یک ادبیات ساده و  سطحی قانع نبود؛ از این رو مغنی و مطوّل را از آغاز تا انجام خواند. ایشان کتابهای  ادبی را پیش استاد می خواند و یا خود مطالعه می کرد. با مطالعه مطالب را خوب  می فهمید زیرا از ویژگی های وی استعداد قوی بود، از باب مثال ایشان بیشتر از دو  سه سال فلسفه نخواند و آن هم تنها منظومه را که در خدمت حاج آقا مهدی  حائری، فرزند آیت الله شیخ عبدالکریم حائری(ره) خواند و من دیگر ندیدم فلسفه  بخواند.

ایشان با مطالعه دقیق کتابهای فلسفی به این پایه از دانش فلسفه رسیده بود. البته  در مطالعاتی که داشت، هرگاه به مشکلی بر می خورد از مرحوم والدش می پرسید.  در فقه و اصول هم بسیار سریع رشد کرد و به درسهای سطح بالای حوزه پاگذاشت.  در فقه و اصول در درس امام(س) و مرحوم آیت الله داماد(ره) شرکت می جست.

در مباحث عرفانی کتاب تفسیر ایشان گویای این است که وی عرفان را بسیار  خوب فهمیده است. ایشان بر اسفار تعلیقه ای دارد و همین قدر بدانید که تعلیقه  نوشتن بر اسفار کار آسانی نیست.

  

ایشان در فقه و اصول بیشتر از محضر چه اساتیدی بهره برده که در این  پایه از دانش فقه و اصول قرار گرفته است.

 در فقه و اصول بیش تر از محضر حضرت امام(س) بهره گرفت. در قم در درس  آقا محمد داماد(ره) هم شرکت می جست و ایشان هم از اساتید بزرگ حوزه بودند،  بسیاری در محضر ایشان درس می خواندند و اساساً شاگردان ایشان معروف بودند.  در درس آیت الله بروجردی(ره) هم شرکت می کرد. ایشان مدت پانزده سال زعیم  روحانیت و پیشوای شیعیان جهان بود. وی از بزرگان علمای امامیه و نمونه ای از  قدمای امامیه به شمار می رود. در علوم نقلی از اعاظم تلامیذ آخوند ملاکاظم  خراسانی و در عقلیات از شاگردان جهانگیرخان قشقایی و آخوند ملاحسین کاشی  و در اکثر علوم اسلامی متبحر و صاحب نظر بود.

مرحوم حاج آقا مصطفی(ره) در نجف هم به طور جدی و پی گیر در درس بزرگان  از جمله در درس آیت الله آقا میرزا حسن بجنوردی شرکت می جست؛ البته این  درس خصوصی بود بدین صورت که ایشان با اجازۀ آقا میرزا حسن بجنوردی شبها  به خدمت ایشان می رسید و مشکلات فقهی را به بحث می گذاشته اند. و این که  بعضی ها می گویند ایشان با مرحوم بجنوردی مباحثه داشته است، اگر مقصودشان  این است که مانند دو معاصر، همدوش و هم سنگ به مباحثه می پرداخته اند  درست نیست. حاج آقا مصطفی خمینی(ره) در حقیقت از میرزا حسن بجنوردی  درس می گرفته، نه این که با وی مباحثه کرده باشد.

لازم به ذکر است که «آقا میرزا حسن بجنوردی» از شاگردان برجستۀ آقا میرزا  نائینی و آقا ضیاء عراقی بود. در مشهد، فلسفه را نزد آقا بزرگ حکیم و حاجی فاضل  خراسانی (که از شاگردان مع الواسطه حاج ملاهادی سبزواری بود) خوانده بود.  ایشان بسیار به فلسفه تسلط داشت، ولی درس نمی گفت. وی از اشخاص نادری بود  که بنده در عصر خود دیدم. ایشان در ادبیات، شاگرد ادیب نیشابوری بوده و از  حافظۀ حیرت آور برخوردار بود که آقا شیخ محمد رضا مظفر، صاحب منطق و  اصول مظفر به من گفت: «آقا میرزا حسن، قریب صد هزار بیت از قصاید عربی که در  مدح حضرت امیر(علیه السلام) گفته شده حفظ است.»

طلبه های عرب، لبنانی و شامی که به نجف می آمدند (که بیش تر آنان شاعرند)  برای مشاعره خدمت آقا میرزا حسن می رسیدند و پانزده، شانزده نفر شاعر، آن هم  در شعر عربی حریف ایشان نمی شدند. آقا میرزا حسن در شعر فارسی هم که زبان  مادریشان بود، بسیار مسلط بود. از خاقانی، قاآنی، ناصر خسرو، خزانیه های  منوچهری و سنایی شعر می خواند. حتی از شاعران معاصر نیز شعرهایی از بر بود  مانند اشعار ملک الشعراء بهار. شعرهای فکاهی از ایرج میرزا می خواند. آقا میرزا  حسن بسیار بزرگ بود و آقا مصطفی(ره) هم بی جهت درس این نابغه دوران را  برنگزیده بود.

آقا مصطفی(ره) در ادبیات عرب بسیار ماهر و استاد بود و خوب هم از آن بهره  می گرفت. در فقه، اصول و علوم قرآنی بسیار کارکرده بود و تخصص داشت. در  تدریس فلسفه هم بسیار مسلط بود. امام(س) به ایشان گفته بود: «اگر فلسفه را دنبال  نکنی، مثل این است که انتحار کرده ای.» حوزۀ نجف، با فلسفه میانۀ خوبی نداشت  و این جا هم همین طور است. اگر کسی اول شخص حوزوی باشد ولی فلسفه  تدریس کند، بسیاری از افراد او را قبول ندارند.

ایشان در عرفان استاد بود. همین کتاب تفسیر وی را بنگرید که مبانی عرفانی را  بسیار عالی بیان می کند. اگر کسی بخواهد در تفسیر سورۀ حمد و معنی حمد واحد  و احد و مقولاتی مانند آن خوب حرف بزند، جز بر اساس و پایه و مبانی عرفانی  استوار نمی شود و حتی فلسفه هم کارآیی چندانی ندارد. من باورم نمی آمد که حاج  آقا مصطفی(ره) در عرفان این گونه تسلط داشته باشد.

استاد ایشان در عرفان مرحوم امام(س) بودند. آن هوش و استعداد قوی و پشتکار  و استادی مانند امام(س)، ایشان را در وادی عرفان قوی ساخته بود به گونه ای که در  این اواخر با مرحوم امام(س) به بحث و گفت و گو نیز می پرداخت.

 

 آیا شهید آقا مصطفی خمینی(ره) اختلاف مبنایی در این زمینه ها با حضرت  امام(س) داشتند.

 خیر. البته ایشان مقلد نبود که هر چه امام(س) بفرماید، بدون بررسی و  تحقیق آن را بپذیرد، بلکه تحقیق می کرد و اگر مطلبی را به عقیده و باور خود درست  می یافت، می پذیرفت و گرنه آن را قبول نمی کرد.

 

 گفت و گوهای علمی حضرت عالی با شهید مصطفی خمینی(ره) بیشتر در  چه زمینه هایی بود.

 بحثهای ما اکثراً در فلسفه بود. آن وقتی که در قم بودیم، ایشان با این که  جوان تر از من بود و من آن زمان در فلسفه بیشتر از ایشان کار کرده بودم ولی به خاطر  همان استعداد شگفتی که داشت، بسیار زود رشد کرد؛ از این رو در مباحث فلسفی  بسیار قوی و پخته وارد می شد. گاهی گفت و گوی ما در مسایل فلسفی چند ساعت  طول می کشید.

 

 برخورد ایشان نسبت به سخن مخالف و تحمل شنیدن آرای دیگران  چگونه بود.

با این که ما بسیار با هم بحث می کردیم و بحثها هم بسیار طولانی می شد  ولی هیچ وقت به مشاجره نمی کشید، حتی اصرار بر این که آنچه من می گویم  درست است و لاغیر، این چنین حالتی هم نبود. بسیار با سعه صدر و آزادانه بحثها  مطرح می شد. البته به شوخی گاهی چیزهایی رد و بدل می شد. ایشان اهل مزاح  بودند. یک وقت مباحثه می کردیم، بحث گرم شده بود و من در مسأله ای نظر ایشان  را نمی پذیرفتم، گفت: شما این مطلب را یادتان رفته است! من هم به وی گفتم: شما  اصلاً یاد نگرفته اید!

 افراد در دوستی های طولانی و بی آلایش شخصیت اخلاقی خویش را  خوب بروز می دهند، شما در این مدت که با آقا مصطفی(ره) دوست و مونس  بودید، ایشان را در مسایل اخلاقی و معنوی چگونه یافتید.

 از ویژگیهای ایشان این بود که در دوستی و رفاقت بسیار صمیمی و باوفا  بود. ممکن نبود اگر با کسی دوست می شد به آسانی پیوند را بگسلد و دوستی را به  هم بزند. مدت زیادی که من با ایشان بودم و گاهی با هم به مسافرت می رفتیم و  گاهی که امام(س) به ییلاقات می رفت، ایشان می آمد و چند روزی مرا با خود به آنجا  می برد. هیچ گاه از ایشان کاری خلاف اخلاق ندیدم. بسیار باتقوا بود، اهل تهجد  بود ولی تظاهر نمی کرد.

 

 از آن دوران، اگر خاطره ای از شهید حاج آقا مصطفی(ره) دارید بیان کنید.

 من در یکی از سالهای تحصیلی همراه حاج شیخ محمدرضا مهدوی کنی،  آقای امامی کاشانی و چند نفر دیگر از دوستان به قزوین رفتیم تا «سفر نفس» اسفار را  در محضر استاد بی نظیر این فن آقای سید ابوالحسن رفیعی قزوینی بخوانیم.

لازم به ذکر است حکیم محقق و فیلسوف بارع آقا میرزا ابوالحسن قزوینی در  تدریس اسفار واقعاً ید بیضا می نمود. به بیان روشن تر در مقام بیان مقاصد ملاصدرا  از ذکر هیچ نکته دقیقه ای فروگذار نمی کرد. با بیان زیبا و عذوبت تقریر و طلاقت  لسان خاص خود مستمع صاحب فهم را مجذوب می کرد و در مقام بیان مراد مؤلف  نه یک کلمه زاید بر زبان او جاری می شد و نه یک کلمه کم. ایشان به آثار ملاصدرا  علاقۀ خاص داشت. کتاب اسفار از کتابهایی بود که خود را ملزم می دانست آن را  همیشه مطالعه کند.

زمانی به ایشان عرض کردم، شما نزدیک به سی سال است از قم به قزوین  مراجعت کرده اید، تعجب می کنم که تمام مشکلات کتاب و عبارات مشکل  آسان نمای ملاصدرا را حفظ دارید، گفت: «تا این ساعت که با شما صحبت کنم، با  دقت تمام هفت بار این کتاب عظیم را من البدو الی الختم مطالعه کرده ام.»

البته ابتدا مرحوم قزوینی سفری به قم آمده بود، من و دوست از دست رفتۀ  بسیار عزیزم حاج آقا مصطفی(ره) و گروهی از دوستان نزد آن مرحوم «سفر نفس»  اسفار را شروع کردیم.

امام(ره) به ما فرمودند: «اگر بتوانید لااقل دو سال ایشان را در قم نگهدارید، بسیار  غنیمت است.» هر چه خواستم ایشان را قانع کنم که مدرّس حکمت متعالیه،  اعتقادات طلبه را پی ریزی می کند و کار شما مهم است، و این که علوم آلیه را به  قول حضرت عالی همه درس می دهند، ولی ایشان قبول نکردند. بنابراین سفری به  قزوین رفتیم تا از محضر این استاد بی نظیر بهره ببریم. بنده پس از چندی به  خونریزی بینی مبتلا شدم و حالم به شدت بد شد و ناگزیر به قم برگشتم.

وقتی حاج آقا مصطفی(ره) مرا با رنگ پریده و حال نزار دید، به دست و پا افتاد و  مرا به منزل برد و تحت مراقبت قرار داد و غذاهای قوی می داد که تقویت شوم و  بهبود یابم. با همه تلاش و دوا و درمان بسیار خون بند نیامد لذا مرا به بیمارستان برد  و بستری کرد.

فردای آن روز ساعت هفت صبح امام(س) به ملاقاتم آمد، وقتی مرا با آن حال  نزار دید، با ناراحتی فرمود: «چرا گذشته ای به این حال بیفتی. تا کی می خواهید آدم  بشوید.» در جواب عرض کردم. «نمی دانم کی می خواهم آدم بشوم! »

خلاصه امام(س) و فرزند باوفای ایشان در حق من بسیار لطف کردند. با این که  بیمارستان تجهیزاتی که خون را بند بیاورد نداشت، حاج آقا مصطفی(ره) ترتیبی داد  که در خارج از بیمارستان و به صورت خصوصی در نزد پزشکی دیگر که آن  تجهیزات را داشت، خون ریزی بینی من معالجه شود. پس از معالجه هم ایشان  بسیار از من پذیرایی کرد و برای این که از مزاحمت رفت و آمد دوستان در قم آسوده  باشم، مرا به تهران و به منزل یکی از دوستان برد که نزدیک منزل شهید مطهری(ره)  بود. یک ماه و نیم در منزل آن دوست تحت مراقبت بودم تا بهبود کامل یافتم. پس از  بهبودی شبی با ایشان به منزل شهید مطهری(ره) رفته و شام را در خدمت ایشان  بودیم و بعد هم به قم برگشتیم.

 

لطفاً دربارۀ نحوۀ معاشرت ایشان با دیگران مطالبی را بفرمایید.

 ایشان بسیار معمولی راه می رفت، لباس می پوشید، معاشرت می کرد و  نشست و برخاست داشت و با این و آن به گفت و گو می پرداخت. ولی هرگز خدای  ناخواسته از وی کار خلاف ظاهر شرعی سر نمی زد. ایشان بسیار پای بند به مسایل  شرعی و ظاهر شرع بود. البته اهل شوخی و مزاح هم بود که اقتضای جوانی است.  امام(س) هم در دوران جوانی چنین روحیه ای داشته اند. برخی در زمان جوانی هم  خود را می گیرند ولی ایشان این گونه نبود. هم اهل درس و بحث و هم اهل شوخی  بودیم و گاهی شوخی های عجیبی می کردیم.

یادم هست مباحثه ای داشتیم، دو نفر از مسجد جامعی های تهران آمدند و در  جلسۀ بحث نشستند و مباحثه هم داخل مسجد بود، خواستیم این ها نباشند. حاج  آقا مصطفی(ره) گفت، چه کار کنیم که این ها بروند. گفتیم: تو خود فکری کن. پذیرفت.  نقشه ای ریخت و رو به من کرد و گفت: شما ادلّۀ رجعت را دیده ای و با دقّت مطالعه  کرده ای؟ گفتم: بله آقا؟ ادلّه رجعت را به دقّت مطالعه کرده ام، از ادلّه معاد سست  ترند! آن آقایان وقتی این سخن را از من شنیدند، با ناراحتی برخاستند که مجلس را  ترک کنند، در همان حال گفتند:

 «این ها که هستند که در ادلّه معاد هم مناقشه می کنند.» این موضوع در قم پیچید  و در همه جا مشهور شد. البته اگر می آمدند و اشکال می کردند، می گفتیم: معاد  جسمانی را به این معنی که با این جسم باشد قبول نداریم بلکه جسم مناسب با  آخرت باید باشد. این یکی از شوخی های ایشان بود که هیچ گونه خلاف شرعی هم  نبود. [از جمله این که] آشنایی ما از اینجا شروع شد که یک روز سرد زمستان، شب  هنگام شغالی از شدت سرما، از داخل رودخانه به مدرسه فیضیه پناه آورده و در زیر  درختی از حال رفته بود.

طلاب مدرسه از جمله آقا مصطفی(ره) دور حیوان را گرفته بودند. آقا مصطفی(ره)  جلو رفت که به او دست بزند، به ایشان گفتم: مبادا به این حیوان دست بزنید،  ممکن است هار باشد و کار به دستت بدهد.

پس از این که هوا قدری گرم تر شد، حیوان جان گرفت و پا به فرار گذاشت. آقا  مصطفی(ره) آن را تعقیب کرد و ما به دنبال ایشان به راه افتادیم.

حیوان وارد مدرسۀ باقریه شد و از آن جا، راه فرار نداشت. آقا مصطفی(ره) جلو  رفت و خواست روی گردن حیوان پا بگذارد که حیوان پرید و گاز محکمی از پای  ایشان گرفت و به زحمت توانستیم آن حیوان را از پای ایشان جدا کنیم. اما وقتی  جدا کردیم، دیدیم پای وی به شدت صدمه دیده و از جای گاز گرفتگی خون جاری  است.

آقا مصطفی(ره)، رو به من کرد و گفت: «آقای آشتیانی به دادم برس» من هم فوراً  درشکه ای گرفتم و ایشان را به بیمارستان رساندم. آقای دکتر مدرسی که رییس  بیمارستان و پزشک حضرات علما بود، پای ایشان را معالجه کرد و آمپول کزازی هم  به وی زد.

این ماجرا، آغاز آشنایی من با شخصیت کم نظیر آقا مصطفی خمینی(ره) بود و  این دوستی ادامه پیدا کرد و صمیمی تر و عمیق تر و گرم تر شد.

 

 حضرت  عالی، کی و چگونه از شهادت دوست عزیز و صمیمی خود با خبر شدید.

 ساعت تقریباً 12 نیمه شب بود که تلفن ما به صدا درآمد. آقایی پشت خط  گفت:

من مشرف یزدی، داماد آقا شیخ یوسف بیارجمندی که در کربلا ساکن است  هستم، خبر بدی دارم. تا گفت: خر بدی دارم، نمی دانم چرا ناخودآگاه ذهنم سراغ  آقا مصطفی(ره) رفت! گفتم: اگر خبر بدی داری، چرا حالا تماس گرفتی، فردا صبح  می گفتی. گفت: حال حاج آقا مصطفی(ره) خوب نیست. گفتم: راستش را بگو. گفت:  دیروز بعد از ظهر موقع نماز خواندن، در حالی که سر روی مُهر گذاشته و در حال  سجده بوده، از دنیا رفته است.

این چیزی بود که آن وقت ایشان به من گفت. در مقابل قضاء حق جز صبر  چاره ای نداریم.

به صبر چارۀ هجرش کنم، چه حرف است این

که پرنیان نکند شعله را نگهداری

منبع: یادها و یادمانها از آیت الله سید مصطفی خمینی(ره)، جلد 2، ص 97.

دیدگاه‌ها

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *