خاطره علامه آشتیانی ازآیت الله واعظ طبسی

یادم می آید درسال های 69-68 مدتی درمدرسه علمیه امام صادق(ع) ازمدارس مرحوم آیت الله میلانی ساکن بودم .دراین مدرسه که به اصطلاح ازمدارس آزاد حوزه به شمارمی آمد ،علامه سیدجلال آشتیانی ،عصرها فلسفه تدریس می کردند . ماه رمضان که می شد ،استاد درس خود را به بعد ازافطار منتقل می کردند. دراین زمان ،درس کفایه می خواندم وبا این که حوزه درماه رمضان تعطیل می شد ،اما درحوزه می ماندم وبه درسم ادامه می دادم.

در ایامی که ساکن مدرسه امام صادق(ع) بودم ،یک شب استاد آشتیانی بعد ازافطاربرای درس تشریف آوردند درحالی که هیچ یک ازانگشت شمار شاگردان استاد هم  حضورنیافته بود .حجره ما درطبقه بالای مدرس (محل تدریس) ایشان قرارداشت ومشرف برحیاط مدرسه بود. ازآن جا که می دانستم استاد بسیاراهل چای هستند ، بی درنگ یک قوری چای روی پیک نیک درست کردم ومشتاقانه به محضرعلامه شرفیاب شدم. انسان بسیارخوش صحبت وگرمی بودند .

عرض ادب کردم ونشستم  وازقوری چایی که برده بودم ، برای استاد چای ریختم .  با همان صدای خش داربرآمده ازحنجره سیگارکش (ایشان بسیارسیگارمی کشیدند) پرسیدند :اهل کجایی ؟ پاسخ دادم:طبسی هستم.خاطره ای ازآیت الله طبسی تعریف کردند.گفتند: زمان انتخابات مجلس (سوم دراواخرسال 66) ،جریان موسوم به چپ ،موج تخریبی سنگینی را  علیه آیت ا…واعظ طبسی به راه انداخته بود.

خبراین هجمه سنگین که به امام (ره) رسید ، حاج احمدآقا به من زنگ زدند وازاوضاع مشهد وآقای طبسی پرسیدند . گفتم : اگرآقای طبسی نماینده شماست (حضرت امام (ره) ) ، حفظش کنید. ظاهرا به دنبال همین مشورت وبه منظورحمایت ازآیت الله طبسی (ره) بود که  حضرت امام خمینی(ره) نامه معروف خود خطاب به آیت الله طبسی را نوشتند ودراین نامه،  آیت الله طبسی (ره) را مدیری لایق توصیف کردند.

خاطره محمدعلی ندائی روزنامه خراسان

در محضر سه حکیم علامه طباطبایی،علامه الهی قمشه‌ای و علامه آشتیانی در خاطرات داریوش شایگان

شخصیت ‌پرجاذبه ‌علامه طباطبایی

من از محضر چهار تن فیض برده‌ام که ‌هر یک ‌از آنها برایم ارزش خاص خود را دارد. بی ‌هیچ ‌تردیدی، علامه طباطبایی را بیش از همه ‌ستوده و دوست داشته‌ام. به او احساس ارادت و احترامی سرشار از عشق و تفاهم داشته‌ام‌. سوای احاطه وسیع او ‌بر ‌تمامی گسترة فرهنگ اسلامی ‌(می‌دانیم که او مؤلف کتاب ماندگار «المیزان» در تفسیر قرآن است که در بیست جلد منتشر شده)، آن خصلت او که مرا سخت تکان داد، گشادگی و آمادگی‌اش برای پذیرش بود. به همه حرفی گوش ‌می‌داد، کنجکاو بود و نسبت به جهان‌های دیگر معرفت حساسیت و هشیاری بسیار داشت. من ‌از محضر او به‌نهایت توشه برداشتم. هیچ ‌یک از سؤالات‌ مرا دربارة مجموعه طیف فلسفه ‌اسلامی بی‌پاسخ نمی‌گذاشت. با شکیبایی و حوصله و روشنی بسیار به توضیح و تشریح همه‌ چیز می‌پرداخت. فرزانگی‌اش را جرعه جرعه به انسان منتقل می‌کرد؛ چنان‌که در درازمدت نوعی ‌استحاله ‌در درون شخص به وجود می‌آورد. ما با او تجربه‌ای را گذراندیم که احتمالا در جهان ‌اسلامی یگانه است: پژوهش تطبیقی مذاهب جهان به هدایت و ارشاد مرشد و علامه‌ای ایرانی: ترجمه‌های ‌انجیل، ترجمه فارسی اوپانیشادها، سوتراهای بودایی، و تائوته‌چینگ را بررسی ‌می‌کردیم. استاد با چنان حالت کشف و شهودی به تفسیر متون می‌پرداخت که گویی خود در نوشتن این متون ‌شرکت ‌داشته ‌است! هرگز در آنها تضادی ‌با ‌روح ‌عرفان اسلامی نمی‌دید. با فلسفه هند همان‌قدر اخت و آمیخته بود که با جهان چینی و مسیحی.

یک بار او را ‌به ویلایی در ساحل خزر که به دریا مشرف بود، دعوت کردم. مثل همیشه بحث ‌فلسفه و رابطه میان «دیدن‌» و «دانستن‌» درمیان بود. از نظر او، تمامی معرفت، اگر به سطح ‌تجربه‌ای آنی و شهودی اعتلا نمی‌یافت، هیچ ارزش و اعتباری نداشت. من در آن ایام نوشته‌های ‌یونگ را زیاد می‌خواندم‌. و در ‌آن‌ زمان در کتاب «انسان و جستجوی روان» غرق بودم. استاد خواست بداند که ‌کتاب دربارة چیست؛ در دو کلام برایش لبّ مطالب کتاب را شرح دادم. اصل‌ مطلب ‌این ‌بود ‌که در حالی ‌که قرون وسطی روح جوهری و جهانی را موعظه می‌کرد، قرن نوزدهم ‌توانست ‌روان‌شناسی ‌فارغ از روح را به وجود آورد. استاد چنان از این نکته به وجد ‌آمد ‌که ‌خواست کتاب حتماً به فارسی ترجمه شود و افزود: «زیرا باید جهان را شناخت‌؛ ما ‌نمی‌توانیم ‌خود را در برجهای عاج‌مان محصور و منزوی کنیم.»

تجربه شگفت دیگری‌که ‌با ‌او داشتم، ملاقات دو به دویی بود که زمانی در خانه‌ای در شمیران بین ‌ما ‌دست داد. قرار بود که همه اهل محفل آن شب در آنجا گرد آیند. من ‌به آنجا رفتم، ‌اما بقیه غایب بودند. احتمالا تاریخ جلسه را اشتباه کرده بودند. ما ‌تنها بودیم. شب فرامی‌رسید و از گردسوزهایی که در طاقچه‌ها گذاشته بودند، نور ‌صافی ‌می‌تراوید. مانند همیشه روی زمین بر مخدّه نشسته بودیم. من از استاد دربارة وضعیت اخروی و اینکه ‌چگونه ‌روح ‌نماد ملکاتی است‌که در خود انباشته و پس از مرگ آنها را ‌در ‌جهان برزخ متمثل می‌کند، سؤال کردم؛ ناگهان استاد که معمولا بسیار فکور و خاموش بود، از هم ‌شکفت‌، از جا کنده شد و مرا نیز با خود برد.

دقیقا به‌ خاطر ‌ندارم ‌که از چه می‌گفت، اما آن فوران‌ حال‌های ‌دمادم ‌را که در من می‌دمید، خوب به ‌یاد دارم. احساس می‌کردم که عروج می‌کنم. گویی از نردبان هستی بالا می‌رفتیم و فضاهای‌ هردم ‌لطیف‌تر را بازمی‌گشودیم‌. چیزها از ما دور ‌می‌شدند؛ هوای رقیق اوجها را و حالی را ‌که ‌تا آن ‌زمان از وجودش بی‌خبر بودم، حس می‌کردم.

سخنان استاد با حس‌ سبکی و بی‌وزنی همراه بود. دیگر از ‌زمان غافل بودم. هنگامی‌که‌ به حال عادی بازآمدم، ساعت‌ها گذشته ‌بود. سپس سکوت ‌مستولی شد. ارتعاش‌های عجیبی مرا تسخیر کرده بود؛ رها و مجذوب‌ در ‌خلسه صلحی ‌وصف‌ناپذیر بودم. استاد ‌از ‌گفتن ‌ایستاد و سپس چشمانش ‌را به زیر انداخت. دریافتم‌ که ‌بایست‌ تنهایش بگذارم. نه تنها به سؤالم پاسخ گفته بود، بلکه نفس تجربه را در ‌من دمیده بود. این تجربه ‌را دیگر ‌برایم تکرار ‌نکرد؛ اما ‌یقین دارم که او ‌اهل باطن و کرامات بود. در برابر مخاطبان ناآشنا دم‌ فر می‌بست و با آنکه در محافل ‌رسمی‌روحانیت، فیلسوفی قدر اول بود که ‌لقب «علامه‌» داشت‌، به‌ویژه ‌به روحانیون متحجر ‌بی‌اعتماد ‌بود.

عارف عاشق: حکیم الهی قمشه‌ای

درباره حکیم الهی قمشه‌ای ماجرا به‌کلی به گونه‌ای دیگر بود. او از بزرگان فلسفه و عارفی تمام بود. ما دست‌کم دو بار در ماه به دیدار حکیم می‌رفتیم. خانه‌اش در جنوب شهر در خیابان خراسان بود و آب و برق نداشت. استاد بیرون از چارچوب زمان و مکان می‌زیست و هرگز امکان نداشت که بتوانیم درسی را با او تا به آخر برسانیم. هنوز موضوعی را تمام نکرده، به سوی شعر پر می‌کشید. شعر ـ گاه از خودش، و گاه از عارفان بزرگ ایرانی چون عطار، سنایی، مولانا ‌و حافظ ـ در فیضانات پرشور شاعرانه از او می‌تراوید. هرگز کسی را چون او سرشار از عشق و چون او شیفته سرمستی‌های غنایی زبان ندیده‌ام. گویی عرفان برای او سرچشمه فیاضی بود که جهان را با امواج شعر آبیاری می‌کرد. چیز زیادی از او نمی‌آموختیم؛ اما در اقیانوسی از نور، ‌از لمعان، از اشراق‌های ناگهانی و احساسات جوشان شنا می‌کردیم و تر و تازه، شاداب و جوان، پوست انداخته و سرشار از نیرویی که لایزال می‌نمود، از آن به در می‌آمدیم.

این روحیات سخت عاطفی، از چاشنی طنزی لطیف و گاه به‌راستی طعنه‌آلود برخوردار بود. یک بار با او به قم رفتیم. جمعاً شش نفر بودیم که در یک اتومبیل امریکایی به هم فشرده می‌شدیم. حکیم الهی در تمام طول راه با نقل حکایات بامزه و لطیفه‌های خنده‌دار،‌ که گاه از نزاکت خارج می‌شد، ما را می‌خنداند. غروب‌گاه برای نماز توقف کردیم. حکیم سجاده خود را پهن کرد و دست به نمازی گذاشت که یک ساعت طول کشید. من حرکات او را که به جلو می‌آمد، عقب می‌نشست و رها می‌کرد، می‌پاییدم، به جزری می‌ماند که برمی‌خیزد و بر خود می‌لرزد تا سرازیر شود و بر سواحل جوار خداوند بنالد و بموید.

تصویری که از این حکیم دوست‌داشتنی و دلپذیر در من مانده است، تصویر پناهی امن و آرام است؛ زیرا هرگز ندیدم که سایه‌ای از شک یا اضطراب چهره همیشه خندانش را بساید. اگر علامه طباطبایی تجسم فیلسوفی حکیم بود، حکیم قمشه‌ای مظهر نمونه ازلی عارف عاشق و سالک طریق «بندگی عشق» بود.

فرزانگی و وارستگی: آشتیانی

معرفی فرزانه‌مردی چون استاد سیدجلال‌الدین آشتیانی که از ستون‌های استوار حکمت و فلسفة کشور ماست، کار چندان آسانی نیست. مضافاً ‌که این فرزانه‌مرد، دوست هم باشد. دوستی ما به آغازهای سالهای ۴۰ برمی‌گردد، هنگامی که تازه از خارج برگشته بودم و مشغول نوشتن رساله دکتری بودم. استاد از آن زمان مقیم مشهد بود و گهگاهی به تهران می‌آمد و در منزل دوستان خود اقامت می‌گزید و یا من برای دیدن ایشان روانه مشهد می‌شدم. و بدین نحو، همدیگر را مرتب می‌دیدیم. دوستی ما چندین جنبه داشت. ابتدا رابطه صرفاً انسانی. سیدجلال مردی بسیار مهربان و گشاده‌روست و اگر به کسی مهر بورزد، دوستی‌اش را بی‌دریغ ایثار می‌کند و در مقابل، چشمداشتی نیز ندارد. جنبة دیگر این دوستی تلمذ بود، یعنی آموختن رموز عرفان و تصوف. رسالة دکتری من کار تطبیقی بود، رابطه تفکر هندو و تصوف اسلامی، پس ناگزیر می‌بایست به متون اصلی و از جمله «فصوص‌الحکم» ابن‌عربی رجوع می‌کردم، هم لطائف زبان را درمی‌یافتم و هم به معنای مستتر در آنان پی می‌بردم و نیازی به اعتراف کردن نیست که از انجام این کار کاملاً عاجز بودم.

اینجا بود که دوست به کمکم شتافت. او نه فقط متن عربی را به سهولت خیره‌کننده‌ای به فارسی روان برمی‌گرداند، بلکه همزمان تفسیرهای عالمانه و بسیار عمیقی بدان‌ها می‌افزود و معانی را در مراتب مختلف فهم تأویل می‌کرد و یا به قول موسیقی‌دانان، در مقام‌های گوناگون می‌نواخت. این ممارست در متون، الحق حیرت‌انگیز بود. در القای معانی پیچیده نیز همین تبحر را داشت. به خاطر دارم که درک مفهوم قیامت خارج از بعد آخرالزمانی‌اش برای من دشوار بود؛ یعنی هر گاه این مبحث به ذهنم خطور می‌کرد، همراه و عجین با بار پایان زمان بود و نمی‌توانستم آن را در لحظه یا در حال دریابم. استاد با حوصلة هر چه تمام‌تر به من فهماند که در اصل قیامت، قطع نظر از جنبة آخرالزمانی، رفع حجاب نیز هست و شاید هم این جنبة اخیر مهمترین وجه آن باشد؛ زیرا جهان دائم در قیامت است و هرگاه رفع حجاب از تعینات هستی شود و یا غبار کدورت از آئینه دل زدوده شود، انسان قائم به قیامت است.

درک لطایف حکمت فقط به این مبحث اختصاص نمی‌یافت و انسان در حضور او از حکمت روزمره نیز بهره می‌برد. در حضور استاد می‌شد به‌راحتی از مرتبه‌ای به مرتبة دیگر لغزید، سیر در آفاق و انفس کرد و از مسائل روز نیز غافل نماند. استاد می‌توانست غامض‌ترین مبحث فلسفی را به سهولت خارق‌العاده‌ای بیان کند و بلافاصله موضوع را عوض کند و فی‌المثل، به همان سهولت به علم انساب که در آن چیره‌دست است، بپردازد.

این گردش بی‌تکلف در معانی و احوال، این گذر از رفیع‌ترین اوج معقولات به متداول‌ترین سطح محسوسات، به عبارت دیگر این نوسان بی‌سابقه در احوال و اوضاع، منحصر به ‌فرد خود اوست. کمتر کسی را سراغ دارم که بتواند آنقدر در امور جدی باشد و در عین حال جدیت خود را در کُنه به جد نگیرد، و در حین اشتغال در مسائل، این‌چنین فارغ‌بال، بی‌قید و آزاد باشد. بی‌گمان این از وجوه خاص استاد آشتیانی است. این صفت وصف‌ناپذیر حضورش را برخلاف حضور سنگین دیگران، بسیار سبکبال جلوه می‌دهد و معاشرت با آشتیانی را به باغ خرّمی بدل می‌کند که در آن هم صفا هست و بازیگوشی و هم عمق تأمل است و هم ‌اندیشه‌، از این رو نمی‌توان هیچ گاه از محضر او بی‌بهره رفت و از فیض استاد توشه‌ای نگرفت.

صرف‌نظر از جنبه‌هایی که در بالا برشمردم، دوست عزیزم سیدجلال، حسن دیگری نیز دارد که می‌توان گفت رسالت اوست. آشتیانی نقطه تبلور یک نحوة هستی است که از یک سو معطوف به قله‌های بزرگ تفکر این مرز و بوم است، یعنی ابن‌سینا، شیخ اشراق و صدرالمتألهین و از سوی دیگر نگاهی است باز به سوی آینده. کوتاه سخن آشتیانی در بر گیرندة بهترین صفات معنوی این آب و خاک است در آنچه طی قرون متمادی، روح این قوم کهنسال به تقطیر فراهم کرده است و با حوصلة مورچه‌وار در کتب و رسائل، آداب و خلقیات ساری نموده است. از این رو ملاقات با او فقط برخورد با یک شخصیت استثنایی نیست، هرچند این شخصیت کم‌نظیر، بزرگوار و وارسته باشد، بلکه به نظر بنده برخورد با او یعنی تشرف به یکی از وجوه اصیل روح ایرانی، یعنی برخورد با یک نهاد؛ نهادی که علی‌رغم گسست‌های زمانه و گردش چرخ گیتی، همچنان پابرجاست و مانند صخره‌ای عظیم از بلندی‌ها به عرصه زمان به گذشته و آینده می‌نگرد و شاید این دو را به هم پیوند می‌دهد و در این درنگ، لنگرگاهی نیز برای ما می‌جوید.

این صفت اخیر دو مسأله به همراه دارد. ابتدا اینکه انسان را به این پرسش وامی‌دارد: معنی سنت چیست؟ آیا سنت تشییع جنازه است؟ یا باززدایی مجدد است در وجود مردان بزرگ ک ه امانتداران آن محسوب می‌شوند؟ آشتیانی چنان که متذکر شدم، یک نهاد دیرینه است، ولی نه نهاد متحجر، بلکه نهادی که محل باززدایی یک فرهنگ معنوی است و نقطه اتصال دو رویة یک سکه است در ارتباطشان با مبدأ؛ ولی آیا سنت می‌تواند شکاف‌های تاریخ را نادیده بگیرد و در قبال آنان طوری رفتار کند که گویی هیچ اتفاقی روی نداده است؟ البته خیر. و در اینجاست که مسأله ارتباط تفکری که آشتیانی حامل آن است و زمین‌لرزه‌هایی که گسست‌های تاریخی پدید آورده، مصداق می‌یابد؛ زیرا اگر سنت به معنی راستین کلمه «باززدایی» است و یا دست‌کم می‌تواند به نوعی فعلیت یافتن دوباره روح باستانی یک فرهنگ در افرادی که تجسم آن هستند، تعبیر شود، پس این سنت که گذشته را به حال می‌پیوندد، چگونه می‌تواند روی شنزارهای لرزان تحولات تاریخ، آشیانه خود را کماکان حفظ کند؟ آیا می‌توان تداوم را با تزلزل‌های پی‌درپی تحولات آشتی داد؟

استاد آشتیانی تا آنجایی که من او را می‌شناسم، نه فقط از تغییرات بیم ندارد، بلکه معتقد است که باید با آنها جسورانه و شجاعانه مواجه شد. حال در این رویارویی تکلیف هر یک چه خواهد شد، مطلبی است که باید بعد روشن گردد؛ ولی آنچه در این رویارویی خطرناک است، توهم است از هر نوعی که باشد، توهم هم از این سو و هم از آن سو. توهم اینکه دوران معنویت سپری شده و همگی دردهای متافیزیکی را یک بار برای همیشه مدفون کرده‌ایم، توهم اینکه می‌توان با یک قیام انقلابی خط بطلان روی کلیة ارزش‌های تجدد کشید، توهم اینکه پاسخ همة مسائل جهان در اختیار ماست و کافی است که نسخه متناسب بپیچیم و تحویل اجتماع دهیم.

و آخرین خاطره‌…به قلم استاد سیدهادی خسرو شاهی

… یک روز در مشهد مقدس ـ که برای زیارت مولا علی‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) رفته بودم ـ به دیدار آقا سید جلال‌الدین رفتم تا تجدید عهدی و دیداری به عمل آید. طبق معمول، سر زدن ما بدون تعیین وقت قبلی بود، و هنگامی که به منزل ایشان رسیدم، ظاهر امر نشان داد که ایشان عازم بیرون رفتن از منزل هستند؛ ولی خواست طوری نشان دهد که قصد خروج ندارد! گفتم: «استاد، حقیر که تعارفی با حضرت‌عالی ندارم، اگر عازم جایی بودید، من مزاحم نمی‌شوم!»

استاد گفت: «نه! مهم نیست، یک وقت دیگر می‌روم. بیایید بنشینید و ببینیم در قم چه خبر؟!» مقداری که صحبت کردیم، مجدّداً گفتم: «استاد، شما عازم رفتن بودید و من مرخص می‌شوم باز بعداً خدمت می‌رسم!»

گفتند: «واقعش این است که من قصد داشتم به دیدن «شیخ ایسی» بروم که اهل فلسفه و معنی است و در مشهد مقدس گوشه‌گیر و «منزوی» است و گویا که این بلد:

دار لأهل الجهل مکرمة لذوی الفضائل دار الضیق و الضنک.

ولی من گاهی به ایشان سر می‌زنم!

… من اسم شیخ ایسی را قبلاً شنیده بودم، ولی او را ندیده بودم… در اینجا بی‌مناسبت نیست اشاره کنم که شیخ «سیف‌الله ایسی بادکوبه‌ای» از علمای اهل معرفت و حکمت در خراسان و مدرس رسمی فلسفه‌ مشاء بود و احاطه‌ای به حکمت اشراق صدرایی هم داشت و می‌گفت: «اسفار ملاصدرا چون آب روان است» او از شاگردان مبرز مرحوم آقا بزرگ میرزا عسکری شهیدی متوفی به سال 1315 هـ ق بود.

به استاد گفتم: «اگر اشکالی ندارد، من هم با شما می‌آیم.» اظهار مسرّت کرد و گفت: «چه اشکالی دارد؟»

این بود که همراه ایشان عازم منزل شیخ شدیم… در طول راه آقا سیدجلال به تعریف مقام علمی و فضل و کمال فلسفی وی پرداخت و در پایان گفت که: «شیخ فرزند کوچکی دارد که چون حضرت یوسف مظهری از جمال حق تعالی است! و انسان در چهره‌ او تجلّی زیبایی مطلق حق تعالی را به وضوح می‌‌بیند!»

من گفتم: «مگر موجودات و مخلوقات دیگر، مظهر و جلوه حق تعالی نیستند؟» گفت: «چرا، کل ما فی الوجود مظهر تجلّی حق تعالی هستند؛ ولی فرزند این شیخ، مظهری از تجلّی کامل جمال‌ الهی است… مثل جمال حضرت یوسف، البته:

در جهان چون حُسن یوسف کس ندید   /   حُسـن آن دارد کـه یـوسـف آفـرید

به هرحال تجلّیات حق تعالی همه جا یکسان نیست. در مورد یوسف، آن‌چنان می‌شود که همه بانوان به گفته قرآن، انگشتان دست خود را می‌برند! فقطعّن ایدیهنّ. ‌و در مورد حضرت موسی، تجلّی به شجر و جبل، آن‌چنان ظهور پیدا می‌کند که خَرّ موسی صعقاً، (موسی غش می‌کند.)»

… توصیفات آقا جلال از «تجلّیات حق تعالی» اوج گرفته بود که به درب خانه شیخ رسیدیم. پس از ورود و ملاقات شیخ و دیدار جمال فرزندش، طبق معمول محافل علمایی، بحث فلسفی شیخ و سیّد آغاز شد و هر دو در امواج دریای بی‌‌کران حکمت مشاء و اشراق، غوطه می‌خوردند و عجب آنکه استاد جلال در استدلال‌های خود، وقتی به اسفار یا مثنوی مولانا اشاره و استناد می‌کرد، صفحه و سطر مورد نظر را هم ذکر می‌کرد و وقتی کتاب باز می‌شد، همان بود که سید گفته بود و این حافظه نیرومند خدادادی را من در استاد محمدتقی جعفری و عبدالکریم سروش نیز دیده بودم که علاوه بر ذکر شماره صفحه و سطر، در طرف چپ یا راست قرار گرفتن صفحه‌ در کتاب هم، اشاره می‌کردند و چنین نیز بود!‌

* * *

… پس از دیدار مفصل شیخ و جمال فرزندش، با استاد بیرون آمدیم و علی‌رغم تعارف و اصرار، مزاحم ایشان نشدم. ایشان به خانه خود رفت و من به «حرم» مشرّف شدم… و این آخرین دیدار بود!…

کتاب خاطرات مستند سید هادی خسروشاهی درباره سید جلال الدین آشتیانی

خانه امن در تجریش!کتاب خاطرات مستند سید هادی خسروشاهی درباره سید جلال الدین آشتیانی

خانه امن در تجریش!

… بعضی از شب‌های جمعه‌ای که از قم به تهران می‌آمدم، پس از پایان جلسه تفسیر آیت‌الله طالقانی در مسجد هدایت ـ خیابان اسلامبول ـ سوار بنزهای 190 دودزای گازوئیلی مستقر در توپخانه می‌شدم که تا تجریش 5 ریال کرایه‌اش بود و 15 دقیقه بیشتر هم طی مسافت جاده خلوت عمدتاً خاکی ولیعصر فعلی، طول نمی‌کشید. از میدان تجریش تا کوچه مقصودبک و باغ مرحوم آقای سید مهدی رضوی قمی هم راهی نبود. آقای رضوی خود به امر وکالت و قضاوت می‌پرداخت و دارای تحصیلات حوزوی بود و در دوره ملی شدن صنعت نفت، کاندیدای نمایندگی قم شد…‌

منزل وی یک باغ چند هزار متری بود و دو سه اتاق طلبگی ـ درویشی را هم دم در برای مهمانان و یا دانشجویان بی‌مکان! اختصاص داده بود که از دوستان آقای سید محمدباقر رضوی فرزند ایشان بودند ـ وی خود دانشجوی دانشگاه بود و با «نهضت مقاومت ملی» همکاری داشت ـ اصحاب مهمانسرای طلبگی، علاوه بر استاد جلال‌الدین آشتیانی، آقایان: دکتر ابراهیم یزدی، دکتر مصطفی چمران، مهندس طاهری قزوینی، مهندس عرب‌زاده، مهندس شکیب‌نیا، دکتر عباس حائری، مهندس مرتاضی، دکتر کاظم یزدی و دو سه دانشجوی دیگر و این جانب بودیم.

بحث‌ها عمدتاً در زمینه مسائل اجتماعی ـ اسلامی بود و حرف آخر را در این زمینه‌ها البته استاد جلال‌الدین آشتیانی می‌زد؛ ولی او خیلی علاقه نداشت که در مسائل سیاسی مورد نظر آقایان، با آن‌ها هماهنگ شود و گاهی هم مرا شفاهاً و کتباً، نصیحت می‌کرد که گول حرف‌ این‌ها را نخورم!… و می‌گفت بعضی از اینها اگر روی کار بیایند، با من و شما همان رفتار را می‌کنند که قبلاً با آیت‌الله کاشانی و کل روحانیت کردند!… ـ و پس از پیروزی انقلاب اسلامی متأسفانه عملکرد بعضی از دوستان آن دوران، صحت نظریه‌ استاد جلال‌الدین آشتیانی را روشن ساخت ـ که شرح و بسط چگونگی آن را ضروری نمی‌دانم!…

البته من خودم «ملی‌گرا» نبودم و هوادار سرسخت فدائیان اسلام و جریان اسلامی نهضت ملی به شمار می‌آمدم، ولی در مبارزه با رژیم کودتا، با «نهضت مقاومت ملی» هم همکاری داشتم و حداقل اعلامیه‌های آنان را ـ که علاوه بر دوستان قمی یا دانشجو، گاهی خود آقای آشتیانی آن‌ها را برای من از تهران می‌آورد ـ در حوزه علمیه قم، بدون آنکه نزدیک‌ترین دوستانم هم بدانند، توزیع می‌کردم. در بحث‌های متفرقه در جلسات منزل آقای رضوی، استاد آشتیانی از سیاست بیرون می‌رفت و گاهی سخن به فلسفه و عرفان و اشراق و تجلیات حق، به میان می‌آورد و عاشقانه داد سخن می‌داد و اوج می‌گرفت، ولی اغلب بچه‌ها! چون معلومات چندانی در این زمینه نداشتند، خیلی از بحث‌های جدی فلسفی ـ عرفانی استقبال نمی‌کردند، ولی در بحث‌های عرفانی، به وضوح می‌دیدم که شهید مصطفی چمران به فکر فرو می‌رفت و در واقع حالت او دگرگون می‌گردید.

… یادم رفت بگویم که یکی از اصحاب آن باغ و ساکن یکی از آن اتاق‌های دم در، درویشی بود پیر، با ریشی بلند و گیسوانی آشفته و عصایی بر دست و کشکولی آویزان بر دوش! که می‌آمد و می‌نشست و در ناهار دانشجویی ـ درویشی بچه‌ها شرکت می‌کرد، ولی کمتر غذا می‌خورد و کمتر حرف می‌زد، یا اصلاً حرف نمی‌زد و بعد می‌رفت و در باغ قدم می‌زد و گاهی سنگ‌ریزه‌ها را یک یک جمع می‌کرد و در کشکول خود می‌ریخت و سپس آن‌ها را یک یک درمی‌آورد و به جوی آبی که روان بود، می‌انداخت! و تماشا می‌کرد.

روزی فلسفه‌ این کار را از او پرسیدم. لبخندی زد و گفت: «تجسّم و تشبیه عملی حدیث روزگار است و آدم‌ها و جمع‌آوری چیزهایی به نام فرزند، مال و ثروت … و همچنین اشاره‌‌ای است به گذر عمر و آمد و رفت انسان‌ها… اگر آدم بفهمد که چیزی جز مثل این سنگ‌ریزه‌ها در این جهان پهناور و عالم هستی بزرگ، نیست و به سرعت هم در جریان و سیر آب در جوی زندگی از گردونه خارج خواهد شد، دیگر خیلی باد تو دماغش نمی‌افتد و می‌فهمد که چند روزی بیش‌ ماندنی نیست و این آب او را با خود می‌برد و اگر این را دانست، به روشنی می‌فهمد که این چند روزه هم ارزش و اعتبار و دل‌بستن به آن را ندارد.»

روزی گفتم: جناب مرشد، من قلباً خود درویش مسلکم و اصلاً طلبه یعنی درویش! نصیحتی دهید که مفید افتد و تجربه آموزد. لبخند خاص خودش را زد و گفت: «اولاً من مرشد و استاد نیستم، آقا جلال استاد است. ثانیاً من کی هستم که شما سید اولاد پیامبر اکرم را نصیحت کنم؟ جدّ شما نصیحت‌ها را کرده. آن‌ها را آویزه‌ گوش کنید، خیلی چیزها به دست می‌آید.»

گفتم: «بالاخره شما عمری سپری کرده‌اید و تجربه‌ای اندوخته‌اید. بد نیست که ما هم از ثمره آن تجربه‌ها بهره‌مند شویم.» گفت: «اگر همیشه و در همه چیز خدا را در نظر داشته باشی که حاضر و ناظر است…، همه چیز خود به خود حل می‌شود… البته اگر اجازه دهید! یک نکته را می‌خواهم به شما یادآور شوم و آن این‌که: همیشه همانند دیگران و هماهنگ مردم بشوید! من گاهی که این‌جا می‌آیم و شما هم مِی‌آیید، آقاجلال و بچه‌ها اغلب روی گلیم و فرش می‌نشینند؛‌ اما شما گاهی روی صندلی می‌نشینید! صندلی غرور می‌آورد و زمین نشستن فروتنی. امان از این صندلی که وقتی انسان به آن بچسبد، دیگر ول نمی‌کند و بالاخره هم ضایع می‌شود.»

گفتم: «حقیر فقیر اشاره کردم که خود درویش مسلکم و ظاهراً فعلاً علاقه‌ای هم به زخارف دنیا یا صندلی ندارم، ولی به این دلیل گاهی روی صندلی می‌نشینم که اشراف به باغ داشته باشم و درخت و گل و گیاه و سبزه و جوی آب را بهتر ببینم، وگرنه این تک صندلی شکسته که دل بستن ندارد!»

گفت: «این راه بهتر دیگری هم دارد. هرگاه خواستید درخت‌ها و گل‌ها را بهتر تماشا کنید و به جوی آب نظر کنید و گذر عمر را ببینید، داخل باغ بروید و همه چیز را به راحتی و از نزدیک نظاره کنید! بدون صندلی شکسته هم می‌شود باغ و دنیا را بهتر و زیباتر دید!»

از استاد جلال آشتیانی درباره‌ درویش پرسیدم. گفت: آدم عجیبی است. خیلی کم حرف است و کارهای غریبی انجام می‌دهد. شاید می‌خواهد خود را دیوانه نشان دهد تا کسی مزاحمش نشود…

البته من از آن تاریخ به بعد، آن تک صندلی شکسته را ول کردم و به پند زیبا و نصیحت پرمعنای درویش عمل کردم، ولی بعدها و با مرور زمان فهمیدم که مراد او از «صندلی» که انسان را «ضایع» می‌کند، چه بود! مراد او صندلی‌هایی بود که بعدها به دست آمد و آن‌ها را چسبیدیم و دل بستیم و از خیلی چیزها غافل ماندیم! و بعضی‌ها ضایع …

* * *

… پس از کودتای ضد مردمی 28 مرداد، پاتوق امن همه‌ بچه‌ها، منزل آقا سید مهدی رضوی بود و در واقع این خانه امن که پناهگاه دانشجویان وابسته به انجمن اسلامی دانشجویان و اعضای هوادار نهضت مقاومت ملی بود، به یکی از مراکز عمده‌ فعالیت سیاسی ضد رژیم کودتا تبدیل شده بود و سال‌ها هم‌چنان «خانه امن» مبارزان و مرکز تجمع و مشورت دانشجویان مسلمان در راستای اهداف «نهضت مقاومت» بود که پایه‌گذار اصلی آن هم باز رهبران اسلامگرای نهضت و در رأس آن‌ها: آیت‌الله سید رضا زنجانی و آیت‌الله سید ابوالفضل زنجانی و دوستانی مانند مهندس بازرگان، مرحوم محمد نخشب بودند و با اشراف و رهنمود آن‌ها، به فعالیت سیاسی اجتماعی می‌پرداختند.

در یکی از دیدارهای معمولی در منزل آقای رضوی، استاد جلال‌الدین آشتیانی، روی همان ذوق عرفانی و فلسفه اشراقی، مکتوبی را که از استاد بزرگوار خود آیت‌الله علامه رفیعی قزوینی در اختیار داشت، با چند حاشیه توضیحی[1] و با عنوان خاص، به این‌جانب اهدا نمود که اینک متن اصلی آن مکتوب و حواشی استاد آشتیانی، برای استفاده عموم، منتشر می‌گردد.

این مکتوب در تاریخ سوم شعبان 1376 هـ.ق. م/ اسفندماه 1335 (نیم قرن پیش)[2] به درخواست آقای ذوالمجد طباطبائی ‌قمی «تحریر و قلمی» شده است و متن کامل آن مکتوب چنین است:[3]


[1] . یادداشت‌های آقا جلال آشتیانی بر حسب شماره، در آخر همین مکتوب خواهد آمد.

[2] . به هنگام نشر اول این بحث در روزنامه اطلاعات به سال 1386.

[3] . اصل دستخط در بخش آخر این کتاب نقل شده است.

کتاب خاطرات مستند سید هادی خسروشاهی درباره سید جلال الدین آشتیانی