شب علامه سید جلال‌الدین آشتیانی در دوماهنامه بخارا

فرناز تبریزی: عصر روز یکشنبه، هفدهم بهمن ماه سال ۱۳۹۵، دویست و هشتاد و یکمین شب از سلسله شب های بخارا به زنده یاد سید جلال الدین آشتیانی اختصاص داشت که به همت مجله بخارا، بنیاد موقوفات دکتر افشار، دایره المعارف بزرگ اسلامی و انتشارات گاندی کانون زبان فارسی برگزار شد، میزبان استادان و سخنرانانی چون دکتر مهدی محقق، دکتر داریوش شایگان، دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی و دکتر نصرالله پورجوادی بود. علی دهباشی پس از خوش آمدگویی به حاضران جلسه را چنین آغاز کرد:

به دنبال  ویژه نامه زمستانی مجله بخارا که به یاد استاد آشتیانی منتشر کردیم، بر آن شدیم تا با همکاری اتتشارات گاندی، بنیاد موقوفات دکتر محمود افشار ، دایره العمارف بزرگ اسلامی و گنجینه پژوهشی ایرج افشار این شب را برگزار  کنیم. اگر استاد ما زنده یاد سید جلال الدین آشتیانی می بودند امروز جشن نود و یک سالگی ایشان را می گرفتیم. آنچه  به عنوان میراث معنوی از ایشان باقی مانده است کتاب هایی است که حاصل بیش از نیم قرن مطالعات و پژوهش های ایشان درباره جهان وسیع فلسفه اسلامی است.

خدمات ایشان در احیای سنت فکری اسلامی و نشر آثار فلاسفه کار بزرگی بود که به همت استاد آشتیانی انجام گرفت. امروز پژوهشگری نیست که  در حوزه فلسفه اسلامی، به ویژه در یک قرن اخیر، در هر جای دنیا بخواهد تحقیق و مطالعه کند و از مراجعه به کتاب های استاد آشتیانی بی نیاز باشد.

ویژگی دیگر استاد که زبانزد خاص و عام است خصلت وارستگی و حقیقت جویی ایشان است که استادان ارجمندی که امشب در جایگاه سخن قرار خواهند گرفت و سوابق چندین و چند ساله الفت و دوستی و مباحثه با ایشان را داشته اند در این باب حق مطلب را ادا خواهند کرد.

پس از آن تصاویر و فیلم کوتاهی از زنده یاد سید جلال الدین آشتیانی به نمایش در آمد. سپس نوبت به دکتر مهدی محقق رسید تا از خاطرات و مشاهدات خود از زنده یاد آشتیانی سخن بگوید:

دوستی من با مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی بر می گردد به سال ۱۳۲۳، و آن وقتی بود که من در مدرسه سپه سالار قدیم در خدمت فیلسوف بزرگ ایران، مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی، درس می خواندم و مرحوم آشتیانی هم در همان درس شرکت می کرد. من و مرحوم آشتیانی شاید کم سن ترین بودیم. آن موقع من دو سه سال از مرحوم آشتیانی کوچک تر بودم. مسن ترین کسی که در آن درس حاضر می شد مرحوم شیخ ابراهیم صاحب الزمانی بود که پدر دکتر ناصرالدین صاحب زمانی بود. یعنی من و مرحوم آشتیانی کوچکترین شاگردانی بودیم از آن حلقه که خدمت ایشان درس می آموختیم. در آن وقت آشتیانی معمم نبودند. یک لباس تمیز سورمه ای تنشان بود و یک عبا هم بر دوششان و بیشتر تردد می کردند بین قم و قزوین و تهران. در قزوین می رفتند به درس آیت الله قزوینی و در تهران هم به درس آقا میرزا مهدی آشتیانی می آمدند. آقا میرزا مهدی آشتیانی معروف بود به «فیلسوف شرق». در وقف نامه مدرسه سپه سالار قدیم آمده بود که بزرگ ترین فیلسوف ایران بایستی در آنجا تدریس کند. لذا در زمان ما، آقا میرزا مهدی آشتیانی و قبلش هم میرزا حسن کرمانشاهی و قبل از او هم میرزای جلوه در این مدرسه درس می دادند. ما از آنجا با هم دوست شدیم. همیشه با هم به قم می رفتیم. اغلب در قبرستان ها گردش می کردیم. ایشان آشنا بودند که چه کسانی از علمای سلف در آنجا دفن هستند و  من هم خوشحال می شدم که به یاد آن دانشمندان می افتادیم و درباره آثار آنها با هم بحث می کردیم.

مرحوم سید جلال الدین آشتیانی دارای جنبه های مختلف بود. جنبه علمی او که واقعا زبانزد خاص و عام بود. زمانی که ما درباره حاج ملا هادی سبزواری کار می کردیم، ایشان رسائل حاج ملا هادی سبزواری را تصحیح و چاپ کردند. ما هم با مرحوم پروفسور ایزوتسو در کانادا قسمت «متافیزیک امور عامه» از شرح منظومه حاج ملا هادی سبزواری را به انگلیسی ترجمه کردیم که در نیویورک چاپ شد. در ایران مرحوم شهید مطهری شرح منظومه را به زبان فارسی ترجمه کرده بودند و تدریس هم می کردند. پروفسور ایزوتسو مقدمه ای بر ترجمه  انگلیسی کتاب نوشت و اندیشه های حاج ملا هادی سبزواری را با فیلسوفانی مانند ژان پل سارتر و برتراند راسل و هایدگر مقایسه کرد. تا آن وقت کسی اسم حاج ملا هادی سبزواری و سبزوار را نشنیده بود. در معرفی سبزواری، مرحوم آشتیانی سهم بزرگی داشت. او «رسائل» متفرقه ایشان را چاپ کرد و ما هم قسمت «امور عامه» و «الالهیات بالمعنی الاخص» آن را. علاوه بر این، با کمک مرحوم عبدالجواد فلاطوری، که استاد دانشگاه کلن و هامبورگ بود، ما توانستیم «تعلیقه» استادمان، مرحوم آشتیانی، را چاپ و اندیشه های آن حکیم بزرگ را روشن کنیم. همچنین مرحوم آشتیانی به معرفی آثار ملا صدرا و میرداماد و حکمای متألهین بزرگ مثل عبدالرزاق لاهیجی، فیض کاشانی و سایر فیلسوفانی که تقریبا در زاویه های گمنامی مانده بودند، همت گماشت. ایشان با همکاری مرحوم پروفسور هانری کربن چهار مجلد درباره حکمای الهیه ایران منتشر ساختند و تعدادی از دانشمندان و متفکرین ناشناخته ایرانی را به دنیای علم معرفی کردند.

جنبه دیگر مرحوم آشتیانی این بود که همیشه سخنانشان طنز آمیز بود و محضر ایشان برای کسانی که با او سر و کار داشتند محضری شادی آور و سرور انگیز بود.

ایشان در مدت عمر خود خدمات شایانی به علم و فلسفه این مملکت کردند. همانطور که عرض کردم ما شاگرد آقا میرزا مهدی آشتیانی بودیم. ایشان در نهایت عسرت زندگی می کرد. ما یک مرتبه با هم درسمان، مرحوم سید محمدرضا علوی تهرانی، به دیدن ایشان رفتیم. ایشان در منزل محقری زندگی می کرد. وقتی وارد شدیم دیدیم زن صاحبخانه با داد و فریاد به کتاب های ایشان اشاره می کند و می گوید: «مردکه، اگر اجاره را زیاد نکنی آشغال هایت را می ریزم توی زباله ها!». حالا آن مرحوم با آن چهره نجیبی که داشت، که به یادآورنده قیافه سهروردی بود، در برابر آن زن قرار گرفته بود و آن زن با فحاشی این حرف ها را می زد. وقتی که او رفت استاد رو کرد به ما و گفت: «تازه رعایت حال شما را هم کرد و گرنه فحاشی و ستیزه گری او بدتر از این بود!»  کسی که به او «فیلسوف شرق» می گفتند و یگانه کسی بود که به فلسفه مشاء ابن سینا و فارابی، فلسفه اشراق سهروردی، و عرفان محیی الدین ابن العربی کاملا مسلط بود و حتی وقتی مسافرتی به قم کرده بود استادان آنجا گفته بودند که در فضایی که میرزا مهدی نفس می کشد ما باید دهانمان را بدوزیم، در چنین موقعیتی قرار گرفته بود.

خوشبختانه، آقا جلال آشتیانی جزو خبرگان بی مدرک وارد دانشگاه شدند و در دانشگاه مشهد سالیان دراز تدریس کردند و شاگردان و همچنین طلاب حوزه از وجود ایشان استفاده می کردند. ایشان هم عالم بود، هم مدرس توانایی بود، و هم نویسنده زبردستی.

دکتر نوش آفرین انصاری

آخرین خاطره ای که من از مرحوم سید جلال آشتیانی دارم مربوط به شاید ۱۲ سال پیش است که کنگره ای در مشهد تشکیل شده بود با نام «کتاب و کتابداری در جهان اسلام». آقای دکتر ولایتی دعوت کرده بودند از مرحوم دکتر ذبیح الله صفا که مدتی بود در ایران نبودند تا در این کنگره شرکت کنند. ایشان هم شرکت کردند. از قضا وقتی رفته بودند در همان محلی که سالیان دراز تدریس کرده بودند، یعنی دانشکده ادبیات، کسی فریاد زده بود که این مردکه (دکتر صفا) را چه کسی  اینجا راه داده. حالا ایشان با دعوت وزیر خارجه آمده بود و حتی آقای دکتر ولایتی ماشین فرستاده بودند که او را بیاورند. در یکی از این شب ها ما در هتل الغدیر مشهد بودیم. تلفن کردند که آقای جلال آشتیانی می خواهد به دیدن دکتر ذبیح الله صفا بیاید. خلاصه آمدند و دور هم جمع شدیم. در آنجا صحنه ای که جلب توجه من را کرد این بود که وقتی استاد آشتیانی می خواست از دکتر صفا خداحافظی کند، خم شد و دست ایشان را بوسید. سابقه ندارد و من ندیده ام که یک سید معمم خم شود و دست کسی را ببوسد. این کار را آقای آشتیانی در حضور همه کرد. خم شد و دست دکتر صفا را بوسید. من در شرح حالی که بعدتر نوشتم گفته ام که شاید آن بی مهری ای که به دکتر صفا شده بود را آن سید جلیل القدر می خواست خود یک تنه جبران کند. این تعالی روح یک عالم را می رساند.

در هر حال ما خوشحال هستیم که این مجلس هم برای بزرگداشت سید جلال الدین آشتیانی بر پا شده است.

 

پس از آن فیلمی کوتاه از جلسه درس زنده یاد آشتیانی به نمایش در آمد. در ادامه، دهباشی به نمایندگی از دکتر داریوش شایگان به قرائت متن ایشان پرداخت:

«معرفی فرزانه‌مردی چون استاد سید جلال‌الدین آشتیانی که از ستون‌های استوار حکمت و فلسفه کشور ماست، کار چندان آسانی نیست. مضافاً به این‌که این فرزانه مرد، دوست هم باشد. دوستی ما به آغاز سال‌های چهل برمی‌گردد، هنگامی که تازه از خارج برگشته بودم و مشغول نوشتن رساله دکترا بودم. استاد از آن زمان مقیم مشهد بود و گهگاهی به تهران می‌آمد و در منزل دوستان خود اقامت می‌گزید و یا من برای دیدن ایشان روانه مشهد می‌شدم. و بدین نحو، همدیگر را مرتب می‌دیدیم.  دوستی ما چندین جنبه داشت. ابتدا رابطه صرفاً انسانی. سید جلال، مرد بسیار مهربان و گشاده‌رو است و اگر به کسی مهر بورزد، دوستی‌اش را بی‌دریغ ایثار می‌کند و در مقابل، چشمداشتی نیز ندارد. جنبه دیگر این دوستی تلمذ بود. یعنی آموختن رموز عرفان و تصوف. رساله دکترای من کار تطبیقی بود، رابطه تفکر هندو و تصوف اسلامی، پس ناگزیر می‌بایستی به متون اصلی و از جمله فصوص‌الحکم ابن عربی رجوع می‌کردم، هم لطائف زبان را درمی‌یافتم و هم به معنای مستتر در آنان پی می‌بردم و نیازی به اعتراف کردن نیست که از انجام دادن این کار کاملاً عاجز بودم.

اینجا بود که دوست، به کمکم شتافت. او نه فقط متن عربی را به سهولت خیره‌کننده به فارسی روان برمی‌گرداند، بلکه همزمان تفسیرهای عالمانه و بسیار عمیقی بدانها می‌افزود و معانی را در مراتب مختلف فهم تأویل می‌کرد و یا به قول موسیقی‌دانان در مقام‌های گوناگون می‌نواخت. این ممارست در متون، الحق حیرت‌انگیز بود. در القای معانی پیچیده نیز همین تبحر را داشت. به خاطر دارم که درک مفهوم قیامت خارج از بعد آخرالزمانی‌اش برای من دشوار بود، یعنی هر گاه این مبحث به ذهنم خطور می‌کرد همراه و عجین با بار پایان زمان بود و نمی‌توانستم آن را در لحظه یا در حال دریابم. استاد با حوصله هر چه تمام‌تر به من فهماند که در اصل قیامت، قطع نظر از جنبه آخرالزمانی، رفع حجاب نیز هست و شاید هم این جنبه اخیر مهم‌ترین وجه آن باشد، زیرا جهان دائم در قیامت است و هرگاه رفع حجاب از تعینات هستی شود و یا غبار کدورت از آئینه دل زدوده شود، انسان قائم به قیامت است.

درک لطائف حکمت فقط به این مبحث اختصاص نمی‌یافت و انسان در حضور او از حکمت روزمره نیز بهره می‌برد. در حضور استاد می‌شد به راحتی از مرتبه‌ای به مرتبه دیگر لغزید، سیر در آفاق و انفس کرد و از مسائل روز نیز غافل نماند. استاد می‌توانست غامض‌ترین مبحث فلسفی را به سهولت خارق‌العاده بیان کند و بلافاصله موضوع را عوض کند و فی‌المثل، به همان سهولت به علم انساب که در آن چیره‌دست هست، بپردازد. این گردش بی‌تکلف در معانی و احوال، این گذر از رفیع‌ترین اوج معقولات به متداول‌ترین سطح محسوسات، به عبارت دیگر این نوسان بی‌سابقه در احوال و اوضاع منحصربه‌فرد خود او است. کمتر کسی را سراغ دارم که بتواند آنقدر در امور جدی باشد و در عین حال جدیت خود را در کنه به جد نگیرد، و در حین اشتغال در مسائل، این‌چنین فارغ‌بال، بی‌قید و آزاد باشد. بی‌گمان این از وجوه خاص استاد آشتیانی است. این صفت وصف‌ناپذیر حضورش را برخلاف حضور سنگین دیگران، بسیار سبک‌بال جلوه می‌دهد و معاشرت با آشتیانی را به باغ خرّمی بدل می‌کند که در آن هم صفا هست و بازی‌گوشی و هم عمق تأمل است و هم‌ اندیشه‌، از این رو نمی‌توان هیچ گاه از محضر او بی‌بهره رفت و از فیض استاد توشه‌ای نگرفت.

صرف‌نظر از جنبه‌هایی که در بالا برشمردم، دوست عزیزم سید جلال، حسن دیگری نیز دارد که می‌توان گفت رسالت اوست. آشتیانی نقطه تبلور یک نحوه هستی است که از یک سو معطوف به قله‌های بزرگ تفکر این مرز و بوم است یعنی ابن‌سینا، شیخ اشراق و صدرالمتألهین و از سوی دیگر نگاهی است باز به سوی آینده. کوتاه سخن آشتیانی دربرگیرنده بهترین صفات معنوی این آب و خاک است در آنچه طی قرون متمادی روح این قوم کهنسال به تقطیر فراهم کرده است و با حوصله مورچه‌وار در کتب و رسائل، آداب و خلقات ساری نموده است. از این رو ملاقات با او فقط برخورد با یک شخصیت استثنایی نیست، هر چند این شخصیت کم‌نظیر، بزرگوار و وارسته باشد، بلکه به نظر بنده برخورد با او یعنی تشرف به یکی از وجوه اصیل روح ایرانی، یعنی برخورد با یک نهاد. نهادی که علی‌رغم گسست‌های زمانه و گردش چرخ گیتی هم‌چنان پابرجاست و مانند صخره‌ای عظیم از بلندی‌ها به عرصه زمان، به گذشته و آینده می‌نگرد و شاید این دو را به هم پیوند می‌دهد و در این درنگ، لنگرگاهی نیز برای ما می‌جوید.

این صفت اخیر دو مسأله به همراه دارد. ابتدا اینکه انسان را به این پرسش وامی‌دارد: معنی سنت چیست؟ آیا سنت تشییع جنازه است؟ یا باززدایی مجدد است در وجود مردان بزرگ که امانتداران آن محسوب می‌شوند؟ آشتیانی چنان که متذکر شدم یک نهاد دیرینه است ولی نه نهاد متحجر، بلکه نهادی که محل باززایی یک فرهنگ معنوی است و نقطه اتصال دو رویه یک سکه است در ارتباطشان با مبدأ. ولی آیا سنت می‌تواند شکاف‌های تاریخ را نادیده بگیرد و در قبال آنان طوری رفتار کند که گویی هیچ اتفاقی روی نداده است؟ البته خیر! و در اینجاست که مسأله ارتباط تفکری که آشتیانی حامل آن است و زمین‌لرزه‌هایی که گسست‌های تاریخی پدید آورده، مصداق می‌یابد، زیرا اگر سنت به معنی راستین کلمه باززایی است و یا دست‌کم می‌تواند به نوعی فعلیت یافتن دوباره روح باستانی یک فرهنگ در افرادی که تجسم آن هستند، تعبیر شود. پس این سنت که گذشته را به حال می‌پیوندد چگونه می‌تواند روی شنزارهای لرزان تحولات تاریخ، آشیانه خود را کماکان حفظ کند؟ آیا می‌توان تداوم را با تزلزل‌های پی‌درپی تحولات آشتی داد؟

استاد آشتیانی تا آنجایی که من او را می‌شناسم نه فقط از تغییرات بیم ندارد بلکه معتقد است که باید با آنها جسورانه و شجاعانه مواجه شد. حال در این رویارویی تکلیف هر یک چه خواهد شد، مطلبی است که باید بعد روشن گردد. ولی آنچه در این رویارویی خطرناک است توهم است از هر نوعی که باشد، توهم هم از این سو و هم از آن سو. توهم اینکه دوران معنویت سپری شده و همگی دردهای متافیزیکی را یک بار برای همیشه مدفون کرده‌ایم، توهم اینکه می‌توان با یک قیام انقلابی خط بطلان روی کلیه ارزش‌های تجدد کشید، توهم اینکه پاسخ همه مسائل جهان در اختیار ماست و کافی است که نسخه متناسب بپیچیم و تحویل اجتماع دهیم.

هر کس استاد آشتیانی را بشناسد و در مکتب ایشان اندکی تلمذ کرده باشد می‌داند که سید جلال از هرگونه توهم آزاد است و به فراست دریافته است که تداوم معنویت در تلاقی بارور با غیر است و هر آئینه هر یک از طرفین به نفی دیگری بپردازد عاقبت خود نیز نابود خواهد شد. شاید آشتیانی پاسخ چه باید کردها را نداند، شاید هم حوصله مطالعه این مطالب را نداشته باشد، ولی به گفتگوی این برخورد اعتقاد راسخ دارد و بالاخص می‌داند که بزرگترین خطری که در کمین است روش فروکاستن‌ها (یکی در دیگری) و فرار از واقعیت‌های تلخ روزگار است.»

سخنران بعدی دکتر غلامحسین ابراهیمی دینانی بود که از استاد سید جلال‎الدین آشتیانی و دلبستگی‎اش به فلسفه اسلامی سخن گفت:

فایل صوتی

 

«حال من بد نیست در تنهایی ام
با خودم در خلوت ام، تنها نی ام

من اگر بخواهم درباره مرحوم آقا سید جلال آشتیانی، فیلسوف بزرگ عصر ما و دوست دیرینه بنده و بسیاری از حضاری که اینجا تشریف دارند، صحبت کنم باید همین بیتی را که برایتان خواندم تفسیر کنم. آقای آشتیانی جمع متناقضات بود. خیلی تنها بود. تنها زندگی کرد و تنها از دنیا رفت. ازدواج هم نکرد. با این حال اجتماعی‎ترین مرد هم بود. آن وقت که ما در قم طلبه بودیم و ایشان هم در قم بود، یعنی در زمان ریاست حضرت آیت الله بروجردی اعلی الله مقامه، کمتر کسی می توانست خدمت آقای بروجردی برود. ما طلبه ها هم که اصلا راه به آنجا نداشتیم. تنها طلبه ای که هر وقت می خواست پیش آقای بروجردی می رفت آقای آشتیانی بود. او با آقای بروجردی رفیق بود. حالا آقای بروجردی یک مرجع اعلا و پیرمرد، و آقای آشتیانی یک طلبه جوان! او در عین حال که با آیت الله بروجردی رفیق بود، با بالخیر، آفتابه دار مدرسه فیضیه، هم رفیق بود!

ایشان فقه می دانست، اصول را خوب می دانست، ادبیات را خوب می شناخت و یکی از خوش خط ترین آدم های روزگار ما بود، ولی با این همه عاشق فلسفه بود. با فلسفه عنوان داشت. کسی او را به عنوان فقیه قبول نداشت. این در زمان قم و طلبگی بود. بعد وقتی که دانشکده الهیات مشهد تأسیس شد از ایشان به عنوان خبرگان بی مدرک برای تدریس دعوت کردند و ایشان استاد شد. من چندین سال هم در مشهد با ایشان در گروه فلسفه همکار بودم. یادم می آید آن سال ها آقای آشتیانی به تهران که می آمد به منزل دکتر امینی، نخست وزیر وقت، وارد می شد. از طرف دیگر، تمام راننده تاکسی های مشهد هم با آقای آشتیانی رفیق بودند. چون ماشین نداشت و با تاکسی به دانشکده می رفت و بر می گشت. از یک طرف با دکتر امینی رفیق بود و از طرف دیگر با راننده تاکسی های مشهد!

یادم می آید که یک سال به قزوین و محضر حضرت آیت الله سید حسن رفیعی قزوینی رفتم تا فلسفه بخوانم. آن موقع طلبه بودم و پول هم نداشتم. رفتیم مدرسه التفاتیه قزوین و حجره ای گرفتم. آقای آشتیانی هم تشریف آورده بودند. ایشان مدرسه نمی آمد، بلکه در منزل آقای تنکابنی که آن موقع (حدود ۵۰ سال پیش) وکیل مجلس بود سکونت داشت. او آنجا پذیرایی می شد و ما در مدرسه التفاتیه! فقط روزها سر درس آقا سید ابوالحسن هم را می دیدیم. آقای رفیعی رحمه الله علیه هم فقیه بود و هم فیلسوف اما بیشتر میل داشت که در چهره فقاهت ظاهر شود. خیلی دلش نمی خواست که او را فیلسوف بدانند. حالا ما هم رفته بودیم فلسفه بخوانیم. فقه را قبلا خوانده بودیم. آقای رفیعی گفت باید صبح ها فقه بخوانید و عصرها وقت مرده تان را بیایید تا فلسفه درس بدهم. هر چقدر از ایشان خواستیم که صبح ها فلسفه بخوانیم، قبول نکرد. اصولا حرف کسی را گوش نمی داد. خلاصه صبح ها به ضرورت فقه می خواندیم و عصرها فلسفه. من به آقای آشتیانی گفتم که اینطور نمی شود؛ ما آمده ایم اینجا که فلسفه بخوانیم. ایشان را واسطه کردیم که از استاد بخواهد درس فلسفه را صبح بیندازد. آقای رفیعی هم که حرف هیچ کس را قبول نمی کرد، حرف او را قبول کرد.
دکتر غلامحسین دینانی دلبستگی استاد آشتیانی به فلسفه اسلامی را روایت کرد

آشتیانی مردی بود که محضرش بسیار شیرین بود. کسی نبود که یکدفعه با او صحبت کند و مجذوبش نشود. اما در عین حال تنهاترین مرد بود و این خصلت فلسفه است. او فیلسوف بود و در عصر ما خیلی کار کرد. کارهایی که آقای آشتیانی کرد، کمتر کسی کرده است. در طول تاریخ در حوزه های علمیه تدریس فلسفه قدغن بود. حالا بعد از انقلاب است که قدری آزاد شده و کمی هم رواج پیدا کرده است. از قبل از انقلاب تا برویم به زمان شیخ طوسی، حدود هزار سال پیش، فلسفه در حوزه های علمیه قدغن بود. در قم ما کتاب اسفار را پنهان می کردیم زیر لباسمان که طلبه ها نبینند و می رفتیم خدمت آقای طباطبایی. هیچ کس روی فلسفه اسلامی کار حسابی نکرده بود، مگر افراد نادری چون ملاصدرا، میرداماد، و جلوه. در عصر ما انصافا آقای آشتیانی درباره فلسفه اسلامی خیلی کار کرد. باک هم نداشت. قلندر بود. به این حرف ها اصلا کاری نداشت.»

دکتر دینانی سخنانش را چنین ادامه داد:

«مرحوم آشتیانی قلندر بود. امروزه شما قلندری را در دراویش و خانقاه ها می بینید که البته هیچ کدامشان هم قلندر نیستند و فقط اظهار قلندری می کنند. در کتاب طاقدیس آمده که روزی درویشی بر مرحوم نراقی وارد می شود. ایشان در کاشان از حکما بوده و صاحب مقام و مکنت. بنابراین پذیرایی خوبی از آن درویش می کند. فردا صبح که درویش می خواسته برود آقای نراقی می گوید که من هم می خواهم با تو بیایم. درویش قبول می کند و با هم چند فرسخ پیاده راه می روند. یک دفعه درویش برآشفته می شود. آقای نراقی علت را می پرسد. او می گوید کشکولم را در خانه تو جا گذاشته ام. نراقی نگاهی به  او می کند و می گوید: درویش، من وقتی با تو آمدم از همه خدم و حشم و مکنت خود گذشتم؛ تو از کشکولت نمی گذری؟ حالا تو درویش هستی یا من؟!

پس قلندری ترک تعلق است، ترک تعلق از امور دنیوی و بیش از همه نجات یافتن از اسارت فکری. مرحوم آشتیانی مردی بود که اسارت فکری نداشت. قلندر بود. آزاد بود. خودش می اندیشید. البته نمی توانم بگویم که دنیای جدید فلسفه را خیلی می شناخت. با فلاسفه جدید غرب آشنایی نداشت. ولی در فلسفه اسلامی خیلی کار کرد و کارهایش مورد استفاده همه است. البته خودش کم نوشت؛ به جز یک کتاب اصلی که تألیف و فکر خودش است اکثر کتاب هایش تصحیح بود.

او کتاب هایی را که مرده بود و هیچ کس از آنها خبر نداشت زنده کرد و چاپ کرد. حالا ممکن است بگویید که همه می توانند تصحیح کتاب بکنند. البته الان کسانی هستند که تصحیح می کنند و هیچ هم از کتابی که تصحیح می کنند نمی فهمند، اما مرحوم آشتیانی کتابی را که تصحیح می کرد خوب می فهمید، حتی بهتر از نویسنده اش.

مرحوم آشتیانی هم خلوت داشت و هم جلوت. تنهاترین بود و پر جاذبه ترین. با کسی آشنا نمی شد مگر اینکه آن شخص مجذوب او می شد. هم به معنای واقعی کلمه خوش سخن و خوش محضر و اجتماعی بود و هم تنها بود. اصلا انسان اینطور است. یکی از خصلت های انسان این است که تنهاترین موجود عالم است و در عین حال اجتماعی ترین موجود. هیچ موجودی به غیر از انسان، اجتماعی نیست. او همان وقت هم که تنهاست به فکر دیگران است. به جامعه می اندیشد. جامعه، جامعه انسانی است. حالا ممکن است جامعه حیوانات هم درست کنند، اما آن چیزی مصنوعی است. ارتباطی غریزی است. جامعه در ارتباط معقول است نه در ارتباط غریزی. هر چه جامعه ای عقلش بیشتر باشد، معقول تر است و بهتر.

همین الان در فیلمی که از مرحوم آشتیانی پخش شد او سنگین ترین مطلبی را گفت که بشر با آن مواجه است. داشت درس می داد و شاید طلبه هایش هم نفهمیدند که چه گفت. در فلسفه اسلامی ما سه تا کلمه داریم: واجب، ممتنع، و ممکن. از این سه عنوان در کل عالم هستی چه چیزی خارج است؟ بیرون از این سه نیست. حالا این سه کلمه که اساس هستی است به چه معنی است؟ واجب یعنی چیزی که وجودش ضروری است. ممتنع یعنی چیزی که شدنی نیست. ممکن هم یعنی مثلا این لیوان آب می تواند اینجا باشد یا آنجا. حالا مشکل کار کجاست؟ این است که این سه کلمه را نمی توان مستقل تعریف کرد.

در تعریف آنها وارد دور محال می‎شویم. واجب چیست؟ آنکه امکان تبدیل در او نباشد. ممتنع چیست؟ آنکه وجوب در او ممکن نباشد. ممکن چیست؟ آنچه واجب نباشد. هر کدام را در تعریف دیگری به کار می بریم. امکان را با وجوب تعریف می کنیم و واجب را با امکان. به این می گویند دور محال. پس چه کنیم؟ همانطور که آقای آشتیانی در فیلم جواب خوبی می دهد، این ها بدون واسطه در ذهن ما ارتسام اولیه دارند. شما امکان را بدون واسطه می فهمید. امتناع را بدون واسطه می فهمید و وجوب را هم همینطور. یعنی لازم نیست که آنها را در ارتباط با هم فهم کنید. ببینید چقدر مطلب ساده و مشکلی است.

آقای آشتیانی مردی کنجکاو بود و از محضر هر فیلسوفی که دید استفاده کرد، من جمله آقای رفیعی و علامه طباطبایی. رفیعی فیلسوف بزرگی بود، خوش بیان و خوش تقریر. شاید به لحاظ تدریس اسفار را بهتر از علامه طباطبایی درس می داد، اما آزادی اندیشه ای که من در علامه طباطبایی دیدم در فیلسوف دیگری حتی در غربی ها کمتر دیده ام.

آقای آشتیانی خیلی شیرین محضر بود. یادم است که آقای شایگان هم که با ایشان رفیق بود سال ها پای ثابت جلسات کربن بود که مرحوم علامه طباطبایی به تهران می آمدند و با آقای هانری کربن ملاقات و گفتگو داشتند. بنده هم افتخار شرکت در این جلسات را داشتم. طلبه بودم و با اتوبوس سه ساعت طول می کشید تا در آن گرمای تابستان از قم به شمس العماره می رسیدم. بعد از آنجا تاکسی می گرفتم به خیابان بهار، منزل ذوالمجد طباطبایی. می رفتیم و جلسات بسیار پرباری بود.

متن سخنرانی استاد دکتر مهدی محقق در «شب سید جلال‌الدین آشتیانی»

دوستی من با مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی بر می گردد به سال ۱۳۲۳، و آن وقتی بود که من در مدرسه سپه سالار قدیم در خدمت فیلسوف بزرگ ایران، مرحوم آقا میرزا مهدی آشتیانی، درس می خواندم و مرحوم آشتیانی هم در همان درس شرکت می کرد. من و مرحوم آشتیانی شاید کم سن ترین بودیم. آن موقع من دو سه سال از مرحوم آشتیانی کوچک تر بودم. مسن ترین کسی که در آن درس حاضر می شد مرحوم شیخ ابراهیم صاحب الزمانی بود که پدر دکتر ناصرالدین صاحب زمانی بود. یعنی من و مرحوم آشتیانی کوچکترین شاگردانی بودیم از آن حلقه که خدمت ایشان درس می آموختیم. در آن وقت آشتیانی معمم نبودند. یک لباس تمیز سورمه ای تنشان بود و یک عبا هم بر دوششان و بیشتر تردد می کردند بین قم و قزوین و تهران. در قزوین می رفتند به درس آیت الله قزوینی و در تهران هم به درس آقا میرزا مهدی آشتیانی می آمدند. آقا میرزا مهدی آشتیانی معروف بود به «فیلسوف شرق». در وقف نامه مدرسه سپه سالار قدیم آمده بود که بزرگ ترین فیلسوف ایران بایستی در آنجا تدریس کند. لذا در زمان ما، آقا میرزا مهدی آشتیانی و قبلش هم میرزا حسن کرمانشاهی و قبل از او هم میرزای جلوه در این مدرسه درس می دادند. ما از آنجا با هم دوست شدیم. همیشه با هم به قم می رفتیم. اغلب در قبرستان ها گردش می کردیم. ایشان آشنا بودند که چه کسانی از علمای سلف در آنجا دفن هستند و  من هم خوشحال می شدم که به یاد آن دانشمندان می افتادیم و درباره آثار آنها با هم بحث می کردیم.

مرحوم سید جلال الدین آشتیانی دارای جنبه های مختلف بود. جنبه علمی او که واقعا زبانزد خاص و عام بود. زمانی که ما درباره حاج ملا هادی سبزواری کار می کردیم، ایشان رسائل حاج ملا هادی سبزواری را تصحیح و چاپ کردند. ما هم با مرحوم پروفسور ایزوتسو در کانادا قسمت «متافیزیک امور عامه» از شرح منظومه حاج ملا هادی سبزواری را به انگلیسی ترجمه کردیم که در نیویورک چاپ شد. در ایران مرحوم شهید مطهری شرح منظومه را به زبان فارسی ترجمه کرده بودند و تدریس هم می کردند. پروفسور ایزوتسو مقدمه ای بر ترجمه  انگلیسی کتاب نوشت و اندیشه های حاج ملا هادی سبزواری را با فیلسوفانی مانند ژان پل سارتر و برتراند راسل و هایدگر مقایسه کرد. تا آن وقت کسی اسم حاج ملا هادی سبزواری و سبزوار را نشنیده بود. در معرفی سبزواری، مرحوم آشتیانی سهم بزرگی داشت. او «رسائل» متفرقه ایشان را چاپ کرد و ما هم قسمت «امور عامه» و «الالهیات بالمعنی الاخص» آن را. علاوه بر این، با کمک مرحوم عبدالجواد فلاطوری، که استاد دانشگاه کلن و هامبورگ بود، ما توانستیم «تعلیقه» استادمان، مرحوم آشتیانی، را چاپ و اندیشه های آن حکیم بزرگ را روشن کنیم. همچنین مرحوم آشتیانی به معرفی آثار ملا صدرا و میرداماد و حکمای متألهین بزرگ مثل عبدالرزاق لاهیجی، فیض کاشانی و سایر فیلسوفانی که تقریبا در زاویه های گمنامی مانده بودند، همت گماشت. ایشان با همکاری مرحوم پروفسور هانری کربن چهار مجلد درباره حکمای الهیه ایران منتشر ساختند و تعدادی از دانشمندان و متفکرین ناشناخته ایرانی را به دنیای علم معرفی کردند.

جنبه دیگر مرحوم آشتیانی این بود که همیشه سخنانشان طنز آمیز بود و محضر ایشان برای کسانی که با او سر و کار داشتند محضری شادی آور و سرور انگیز بود.

ایشان در مدت عمر خود خدمات شایانی به علم و فلسفه این مملکت کردند. همانطور که عرض کردم ما شاگرد آقا میرزا مهدی آشتیانی بودیم. ایشان در نهایت عسرت زندگی می کرد. ما یک مرتبه با هم درسمان، مرحوم سید محمدرضا علوی تهرانی، به دیدن ایشان رفتیم. ایشان در منزل محقری زندگی می کرد. وقتی وارد شدیم دیدیم زن صاحبخانه با داد و فریاد به کتاب های ایشان اشاره می کند و می گوید: «مردکه، اگر اجاره را زیاد نکنی آشغال هایت را می ریزم توی زباله ها!». حالا آن مرحوم با آن چهره نجیبی که داشت، که به یادآورنده قیافه سهروردی بود، در برابر آن زن قرار گرفته بود و آن زن با فحاشی این حرف ها را می زد. وقتی که او رفت استاد رو کرد به ما و گفت: «تازه رعایت حال شما را هم کرد و گرنه فحاشی و ستیزه گری او بدتر از این بود!»  کسی که به او «فیلسوف شرق» می گفتند و یگانه کسی بود که به فلسفه مشاء ابن سینا و فارابی، فلسفه اشراق سهروردی، و عرفان محیی الدین ابن العربی کاملا مسلط بود و حتی وقتی مسافرتی به قم کرده بود استادان آنجا گفته بودند که در فضایی که میرزا مهدی نفس می کشد ما باید دهانمان را بدوزیم، در چنین موقعیتی قرار گرفته بود.

خوشبختانه، آقا جلال آشتیانی جزو خبرگان بی مدرک وارد دانشگاه شدند و در دانشگاه مشهد سالیان دراز تدریس کردند و شاگردان و همچنین طلاب حوزه از وجود ایشان استفاده می کردند. ایشان هم عالم بود، هم مدرس توانایی بود، و هم نویسنده زبردستی.

 آخرین خاطره ای که من از مرحوم سید جلال آشتیانی دارم مربوط به شاید ۱۲ سال پیش است که کنگره ای در مشهد تشکیل شده بود با نام «کتاب و کتابداری در جهان اسلام». آقای دکتر ولایتی دعوت کرده بودند از مرحوم دکتر ذبیح الله صفا که مدتی بود در ایران نبودند تا در این کنگره شرکت کنند. ایشان هم شرکت کردند. از قضا وقتی رفته بودند در همان محلی که سالیان دراز تدریس کرده بودند، یعنی دانشکده ادبیات، کسی فریاد زده بود که این مردکه (دکتر صفا) را چه کسی  اینجا راه داده. حالا ایشان با دعوت وزیر خارجه آمده بود و حتی آقای دکتر ولایتی ماشین فرستاده بودند که او را بیاورند. در یکی از این شب ها ما در هتل الغدیر مشهد بودیم. تلفن کردند که آقای جلال آشتیانی می خواهد به دیدن دکتر ذبیح الله صفا بیاید. خلاصه آمدند و دور هم جمع شدیم. در آنجا صحنه ای که جلب توجه من را کرد این بود که وقتی استاد آشتیانی می خواست از دکتر صفا خداحافظی کند، خم شد و دست ایشان را بوسید. سابقه ندارد و من ندیده ام که یک سید معمم خم شود و دست کسی را ببوسد. این کار را آقای آشتیانی در حضور همه کرد. خم شد و دست دکتر صفا را بوسید. من در شرح حالی که بعدتر نوشتم گفته ام که شاید آن بی مهری ای که به دکتر صفا شده بود را آن سید جلیل القدر می خواست خود یک تنه جبران کند. این تعالی روح یک عالم را می رساند.

در ادامه پیام تصویری استاد دکتر احمد مهدوی دامغانی پخش شد که در وصف ویژگی های اخلاقی و جایگاه علمی زنده یاد آشتیانی سخن گفتند.

«سوز‌ فراق‌ این‌ دوست نازنین و استاد بی‌قرین آتش بر دلم می‌زند- آخرین باری که آن عزیز را زیارت‌ کردم در دی ماه سال ۱۳۶۹ بـود که به ایران آمدم و چند‌ روزی برای عَتَبه بوسی‌ آستان‌ قدس ولی نعمت اعظم اعلیحضرت اقدس علیّ بن موسی الرضا صلوهْ الله علیه به مشهد مشرّف شدم که تقریباً بیشتر اوقاتم در آن چند روز در مصاحبت با او گذشت، و ایّام‌ خوشی بود که با آن دوست بسر رفت، و آخرین باری که از شنیدن صدای نازنین او بهره‌مند شدم سه سال و نیم پیش از این بـود – دوست دانشمند جناب دکتر داریوش شـایگان‌ برای‌ دیدن پسر نجیب فاضلش دکتر رحیم – که اینک استاد یوسی ال ای (دانشگاه کالیفرنیا لوس آنجلس) است به کمبریج آمد و روزی هم محبّت کرد و بسراغ من که عهدی قدیم با هم‌ داریم‌ تشریف آورد و نقل مجلس ما هـم «آشتیانی» و بزرگداشت و مجلس جشن او بود، گفتم: داریوش عزیز می‌توانی لطف کنی فردا هم سری به این بنده بزنی چون می‌خواهم پیراهن و بلوزی‌ و دوائی توسّط شما به حضور حضرت آشتیانی پیشکش کنم، جناب دکتر شایگان لطف کرد و فردا آمد و آنچه را باو تقدیم کردم بمحض مراجعت به ایران به حضرتش‌ ایصال‌ فرموده‌ بود، و مدتی بود که می‌دانستم‌ حال‌ خوشی‌ ندارد و زیرا، آنکه تا چند سال قبل سالی چند مرقومه مفصل با آن خطّ چون پر طاوس که به خطّ عبد‌ المجید‌ و قابوس طعنه می‌زند برایم می‌فرستاد و همه ماهه و گاه‌ مـاهی ‌دوبـار – و حتی در هنگام عمل جرّاحی خودم و یا در گرفتاری‌های مرحوم آقای حاج شیخ برادرم رحمهْ الّه‌ علیه‌ هر‌ روزه مکالمه تلفنی با یکدیگر داشتیم، دیگر از او مکتوبی دریافت‌ نمی‌کردم و گوشی تلفن را هم برنمی‌داشت، امّا وقتی که آن هدیه‌های حقیر را دریافت کرده بود تلفن فرمود‌ و چند‌ دقیقه‌ای با هم گپی زدیم و من فریاد به شکوه برداشتم‌ که‌ آخر چرا گوشی تلفن را برنمی‌دارید و او گفت «حال ندارم»

دکتر مهدوی دامغانی در ادامه به چگونگی آشنایی خویش با استاد آشتیانی پرداخت:

«به درستی نمی‌دانم چه ماهی از ماههای اوّلیـه سال ۱۳۲۵ شمسی بود که من بنده سعادت آشنائی‌ با «آقا جلال آشتیانی» را یافتم. بنظرم یک روز تعطیل غیر جمعه‌ای بود و حقیر‌ مشغول‌ تنظیفات اطاق محقّری که در مـدرسه سپهسالار قدیم در آن سکونت داشتم بودم (و آن اطـاق در اصل‌ و ‌‌به‌ مقتضای مقام به مرحوم مبرور آقای حاج سید محمّد باقر علوی طهرانی طاب‌ثراه‌ که‌ امام‌ جماعت راتب آن مـدرسه بودند اختصاص داشت ولی صـورهْ در تـصرف آقازاده ایشان مرحوم مغفور‌ آقـای آقـا سید محمّد رضا علوی طهرانی بود و چون ایشان فقط بعضی‌ از ساعات روز در‌ آنجا‌ مـی‌بود، اطاق عـملاً در تصرّف این بنده قرار داشت و پیش از آن نیز، روزها آقای مهدی محقق در آن رفت و آمد داشت.) و قـالیچه تـرکمانی کوچکی را که از مشهد با خودم آورده بودم به گوشه‌ای از صحن مدرسه بردم که باصطلاح آنرا بـرای گـردگیری، بتکانم. دو سه دقیقه بعد که قالیچه به دست بـاطاقم‌ بـرمی‌گشتم‌ دیـدم آقا سید هـادی زنـجانی؟یا خوئی؟ درست یادم نیست که یکی از طلاّب بسیار متقشف و بلکه «وسواسی» آن مدرسه بود (و خدا کند زنده و سـلامت بـاشد) با یـک سیّد معمم جوان‌ دیگری‌ در جلوی ایوان اطـاق «مَدْرَس» نشسته‌اند و تـا مـن می‌خواستم وارد اطـاقم شـوم آقا سیّد هادی که خیلی هم منزوی و کم‌حرف بود و احتمالاً از مکالمه‌ با «کلاهی‌ها و فکلی‌ها» پرهیز‌ داشت‌ هم‌چنانکه‌ نشسته بود.

گفت: آقای مهدوی! آن قالیچه را‌ بیار‌ اینجا‌ این آقا با شما کار دارد من با تعجّب ازینکه آن آقائی که مرا نمی‌شناسد با من چه کاری ممکن است‌ داشته‌ باشد‌ بطرف آن دو سیّد شریف رفتم و سلام‌ کردم‌ و آنوقت آن سیّد را که نمی‌شناختم پس از جواب سلام، خودش را معرفی کرد کـه بنده سید جلال آشتیانی‌ هستم‌ اگر‌ ممکن است یک نیم ساعتی این قالیچه را روی همین‌ ایوان و همین‌جا که نشسته‌ایم پهن کنید؟

و به من بنده که هم‌چنان مردّد ایستاده بودم گـفت، چون الآن حـضرت‌ آقای‌ حاج‌ شیخ مهدی مازندرانی که از اجلّه علمای قم و از اساتید‌ بزرگوار‌ من می‌باشند، اینجا تشریف می‌آورند چون اطاق آقای سید هادی در طبقه فوقانی اسـت بـرای ایشان بالا‌ رفتن‌ از‌ پلّه‌ها مـشکل است و من با ابراز بشاشت و خوشحالی قالیچه را‌ روی‌ ایوان‌ جلوی «مدرس» گستردم و مشغول صحبت با «آقا جلال» و «آقا سید هادی» شدم و معلوم شد آقا‌ سید‌ هادی‌ مرا بـه «آقا جـلال» معرّفی کرده است در خلال این دو سه دقـیقه آقا سید هادی برخاست‌ و از مدرسه بیرون رفت ما دو نفر ضمن صحبت و احوالپرسی و استعلام‌ از‌ وضع‌ یکدیگر بودیم که دیدم آقا جلال بسرعت برخاست و بطرف درب مدرسه روان شد‌ و من که پشت به در مدرسه هـم‌چنان ایستاده بودم سربرگرداندم و دیدم‌ که‌ آقای‌ جلال به استقبال حضرت آیه الله آقای حاج شیخ مهدی مازندرانی می‌رود و من هم‌ به‌ سرعت برای عرض سلام و ادای احترام به طرف آن مرحوم رفـتم.

آن‌ مرد‌ بزرگ‌ رحـمهْ اله علیه آهسته آهسته بطرف ایوان تشریف آورد و آقا جلال به قالیچه اشاره‌ کرد‌ و ایشان بر لبه قالیچه کـه بر لبه ایوان چسبیده بود نشستند ولی‌ پاهای‌ خود را بر روی زمـین کـه بـیش از دو سه وجب با لبه ایوان فاصله نداشت‌ گذاشتند‌ و از آقا جلال به تفقّد و گرمی ولی با ضمیر مخاطب‌ جـمع‌ ‌احوالپرسی فرمود و از او پرسید که‌ ایشان (یعنی‌ من‌ بنده) کیستند – مرحوم آقای جلال عرض کرد آقا بنده‌ هم‌ بـیش از چند دقیقه نیست که با ایشان آشنا شده‌ام، ایشان این قالیچه را‌ گردگیری‌ می‌کرد و من خواهش کردم‌ آنرا‌ اینجا پهن‌ کند‌ که‌ حضرت عالی بر آن جلوس بفرمائید – مرحوم‌ آقای‌ حاج شیخ مـهدی با ملامتی استادانه بمرحوم آقـا جلال فرمود شما بچه‌ مجوّزی‌ به این آقائی که خودتان الآن‌ گفتید او را نمی‌شناسید‌ چنین‌ تکلیفی فرمودید؟!

آقای جلال عرض کرد‌ من‌ که او را مجبور نکردم فقط از او خواهش کردم، و من بنده مهدوی‌ برای‌ اینکه خاطر محترم آن عالم‌ جلیل‌ القدر‌ را مطمئن سازم‌ بعرض‌ مبارکش رساندم که قربان‌ کمال‌ سعادت و افتخار من بنده است که بزیارت حضرت عالی نائل شدم. آن مرحوم قدّی نسبتاً‌ کوتاه‌ داشت و محاسن سپیدش بر اثر‌ حنا‌ قرمز کم‌رنگی‌ بود‌ و در آن وقت‌ بنظر بیش از هفتاد ساله می‌آمد و عینکی دودی بر چشم ایشان بود و معلوم‌ شد‌ آن ایام چشمشان مؤوف و برای‌ درمان‌ آن‌ تهران‌ تشریف‌ آورده بودند.»

سرانجام دکتر مهدوی دامغانی این چنین به سخنان خود پایان دادند:

«ان شاء اله روان پاک مرحومان برادرم آیه‌ًْاله حاج شیخ محمدرضا مهدوی دامغانی، و سیّد حسنعلی صارم کلالی که چون برادری مهربان و ارجمند برایم بود و سیّد نصیر عصّار و دکتر سیّد ابوالحسن جلیلی و دکتر سیّدحسین ضیائی و دکتر محمدابراهیم آریان و آن «فَتا»ی آقا جلال یعنی دکتر حسن لاهوتی، شاد و یادشان گرامی باد.

 

آخرین سخنران این شب دکتر نصر الله پورجوادی بود:

مرحوم آشتیانی را قبل از انقلاب همه استادان و دانشجویان فلسفه به خوبی می شناختند. اسم ایشان را شنیده بودند و آثار ایشان را کم و بیش دیده بودند. ایشان یکی از معدود نمایندگان فلسفه اسلامی بود که نسلی از رجال فلسفی مهم مثل مرحوم رفیعی قزوینی و طباطبایی به ایشان تدریس می کرد. او متعلق به نسل استادانی چون مرحوم مرتضی مطهری، حائری یزدی و جواد مصلح بود. ایشان در مشهد تدریس می کرد و آقایان دیگر در تهران. متأسفانه من شخصا هیچگاه افتخار این را نداشتم که در مشهد باشم و شاگردی ایشان را بکنم، ولی یکی دو بار که به تهران تشریف آورده بودند ایشان را دیدم. یکی از دیدارهای ما زمانی بود که در دانشگاه تهران با دکتر نصر کلاس سهروردی داشتیم. آقای دکتر نصر که خیلی ارادت داشتند به مرحوم آشتیانی، از ایشان دعوت کرده بودند و ایشان هم آمدند و به ما درس دادند. به هر حال یک خصوصیاتی در ایشان بود که قویتر از بعضی دیگر از خصوصیات بود. مثلا من گمان نمی کنم که ایشان به خوبی بعضی از استادهای دیگر بوده باشد. شاید بتوان بعضی از کارهای تحقیقی و نوشته های ایشان را مهم تر از نحوه تدریس شان دانست. ایشان بیشتر اهل تصحیح متون بود و کتاب های متعددی که تصحیح کرد به خوبی این را نشان می دهد.

اما اهمیت مرحوم آشتیانی در این بود که وارث یک سنت مداوم و پایدار در فلسفه اسلامی در ایران بود و از جهات مختلف سعی می کرد تا این سنت فلسفی را حفظ کند، هم در تدریس و هم در احیای متون و معرفی شخصیت‎های فلسفی به خصوص در چهار پنج قرن اخیر. ایشان در واقع حافظ سنت فلسفی، بخصوص در ایران بود. ایران جایگاه فلسفه اسلامی بوده است. وقتی کشورهای عربی را ملاحظه کنیم می بینیم که اصلا و ابدا صحبتی از فلسفه در ان ها نبوده است. از هیچ کشوری بیگانه تر از عربستان سعودی با فلسفه نیست. کشورهای عربی دیگر و کشورهای شمال آفریقا هم کمابیش به همین صورت است. در حقیقت جای اصلی فلسفه اسلامی ایران بوده است. حتی در دوره هایی که فلسفه اسلامی را در هند یا در آسیای صغیر در دوره خلافت خلفای عثمانی می بینیم، این فلسفه در واقع از ایران به این کشورها منتقل شده است.

ارتباط متفکرین و فلاسفه هند و عثمانی با ایران است. به خصوص در قرن نهم مهم ترین مرکز آموزش فلسفه در شیراز بوده و حکمای بزرگی مثل جلال دوامّی و دشتکی ها در شیراز تدریس می کردند و از ممالک مختلف اسلامی کسانی که علاقه مند به فلسفه بودند به شیراز مراجعه می کردند. زمانی تحقیقی درباره انجامه ها یا کلوفون هایی می کردم که در مجموعه های فلسفی وجود دارد و متوجه شدم که در قرن نهم بسیاری از این مجموعه های فلسفی در شهر شیراز تهیه شده بود. استاد اکثرکسانی که در شیراز بودند جلال دوامی بود و به همین دلیل او هم در عثمانی (آسیای صغیر) و هم در هندوستان شهرت زیادی دارد.

اگر بخواهم نگاهی به تاریخ فلسفه اسلامی و تداوم آن در طی قرون بیندازیم می بینیم که در قرن هفتم بعد از اینکه مغول حمله می کند رجال مهمی مثل خواجه نصیرالدین طوسی، قطب الدین شیرازی و… در فلسفه هم می نویسند و هم تدریس می کنند. قبل از آن، در قرن ششم، بزرگانی مثل فخر رازی یا خود سهروردی را ملاحظه می کنیم که این ها خود شاگردان شخصی بوده اند به نام جیلی. جیلی وقتی از ری به مراغه می رود، گروهی از دانشجویان خود را همراه می برد و مراغه مهم ترین مرکز آموزش فلسفه در قرن ششم می شود. خود جیلی احتمالا شاگرد سهل ساوی بوده و ساوی خود ادامه دهنده سنتی بوده است که از ابن سینا نسل به نسل به قرن هفتم منتقل شده. همینطور که ادامه دهیم می بینیم که یک خط پیوسته در فلسفه ایران هست که می رسد به ابن سینا و قبل از او هم به فارابی. اما پرسش اینجا است که قبل از فارابی چه خبر بوده؟

این فلسفه اسلامی چطور و از کجا شروع می شود که بعد در ایران تداوم می یابد؟ درست است که فارابی می رود به بین النهرین و بغداد و کشورهای دیگر، اما قبل از اینکه به بغداد برود کجا بوده؟ او در شرق خراسان بوده و ما نمی توانیم بگوییم که فارابی وقتی به بغداد می آید هیچ چیزی از فلسفه نمی دانسته است و بعد به بغداد آمده و در بغداد فیلسوف شده است. چنین چیزی را نمی توانیم بگوییم. اگر ابن سینا را در نظر بگیرید، می بینید که او هرگز به کشورهای عربی نرفته است. ابن سینا همواره در خراسان بوده و غربی ترین نقاطی که به آن سفر کرده ری و همدان و اصفهان بوده است. او هیچگاه در جاهایی که زبان عربی تکلم می کردند، زندگی نکرده و هیچ جا فلسفه را نزد کسانی که فقط عربی می دانسته اند تلمذ نکرده است.

پس ابن سینا و فارابی کجا و نزد چه کسانی فلسفه آموخته اند؟ پاسخی که به این پرسش می توان داد این است که به طور قطع و یقین فلسفه در خراسان و در بخارا وجود داشته، چون ابن سینا در بخارا فلسفه یاد گرفته و فارابی در خراسان فلسفه آموخته است. حال استادان این ها چه کسانی بودند؟ فیلسوفان دیگری که خود به یک سنت فلسفی قدیم تر و دیرپاتر  وصل می شدند. می دانیم که این تفکری که در ایران وجود داشته جنبه های افلاطونی و نو افلاطونی داشته است. چند روز پیش به گفتگویی از آقای دینانی نگاه می کردم که دفاع می کردند از این که در ایران و در زمان کوروش فلسفه نو افلاطونی وجود داشته و این مبالغه نیست. این که اسم این فلسفه را افلاطونی و نو افلاطونی می گذاریم به این معنا نیست که ما در ایران فلسفه را از استادان فلسفه افلاطونی و نو افلاطونی آموخته ایم.

ممکن است چنین چیزهایی هم بوده باشد ولی منشاء فلسفه افلاطونی و نو افلاطونی به احتمال زیاد در ایران بوده است. دلایلی هم داریم و تحقیقاتی، البته نه چندان زیاد، در این باره انجام گرفته است. من بر می گردم به قرون اولیه و به بعضی شواهدی که نشان می دهد مکتب های فلسفی به خصوص در خراسان وجود داشته است اشاره می کنم. یکی از آنها جهم بن صفوان است. جهم مؤسس مکتب کلامی جهم هست که بعدا از او انتقاد می کنند. همواره وقتی که از جهمیه صحبت می کنند از معتزله هم صحبت می کنند؛ یعنی در واقع ریشه های فکری معتزلی و عقل گرایی در جهم بن صفوان است. به هر حال جهم بن صفوان خراسانی بوده و ریچارد فرای هم مقاله ای با عنوان «مکتب نو افلاطونی جهم بن صفوان» نوشته است.

پس می بینیم که در اواخر قرن اول هجری در خراسان کسی دارد تفکر نو افلاطونی را گسترش می دهد و مکتبی فلسفی تأسیس می کند. در قرن سوم و چهارم هم در خراسان و در شهرهایی مثل ترمذ و بلخ و سمرقند اشخاصی داریم که حکیم خوانده می شدند. البته بعدا صوفیه آن ها را وارد کتاب های خودش کرده و به عنوان صوفی معرفی می کند، ولی در زمان حیات این افراد به عنوان حکیم شناخته می شده اند، مثل حکیم محمد بن علی ترمذی، ابوبکر وراق (شاگرد ترمذی)، ابوالقاسم حکیم سمرقندی (شاگرد وراق).

خود ترمذی نویسنده پرکاری بوده و جنبه های نو افلاطونی تفکراتش در آثارش منعکس است.سومین نشانه ای که می توان به ان اشاره کرد پدید آمدن متفکران و فلاسفه بزرگی چون فارابی و ابن سینا و بعدها اخوان الصفا و آقا ابوالحسن عامری است که همه این ها به نحوی با خراسان مرتبط اند؛ یعنی فلسفه را از جاهای دیگر نگرفتند، بلکه از خراسان گرفتند و به جاهای دیگر بردند. بعد از همه این ها اظهارات شیخ اشراق است درباره الفهلویون، که در آنجا از فلاسفه ایرانی و فلسفه مبتنی بر نور و اشراق یاد می کند. متأسفانه بعضی ها، از جمله خود مرحوم آشتیانی، توجهی به این جنبه از تفکر سهرودی نداشته اند. ایشان زیر بار نمی رفت که ما در ایران متفکران و فیلسوفانی داشته ایم و این چیزی که سهرودی گفته است یک واقعیت تاریخی است. او این حرف ها را قبول نداشت. به هر حال شاید این انتقادی است که بعضی ها از مرحوم آشتیانی می کنند.

نکته دیگر، تأثیر فلسفه رواقی در فلسفه اسلامی است. فلسفه اسلامی، حتی از زمان فارابی، به مقدار زیادی جنبه رواقی دارد. رواقی بودنش به این علت است که فلسفه در ایران فقط یک مکتب فکری و تعلیمات نظری، یعنی چیزی که به آن علم می گفتند و در مکتب می آموختند، نبوده است. فلسفه ای که در ایران بوده با عمل توأم بوده است، یعنی جنبه های عملی و نظری آن با هم آمیخته بوده. اصولا خصوصیت فلسفه نو افلاطونی همین آمیختگی نظر و عمل است. در ایران با این فلسفه می زیسته اند. اما نکته دیگر این است که آنچه ما به عنوان فلسفه ایرانی می توانیم به نحوی در سایه و روشن ببینیم فقط در آنچه فلسفه نامیده می شده، نمود پیدا نکرده است. بلکه فلسفه ایرانی در تصوف و عرفان و تشیع هم که تا حدود زیادی جنبه های عرفانی دارد تأثیر گذاشته است.

من در اینجا به دو نکته اشاره می کنم: یکی تأثیر فلسفه ایرانی در تصوف و دیگری تأثیر این فلسفه در تشیع. یکی از مهم ترین تأثیراتی که فلسفه ایرانی بر تصوف به جا گذاشته، مقوله «نظر» است. شواهدی در دست است که نشان می دهد در قرن دوم کسانی بوده اند که سعی می کرده اند با «نظر عبرت» به زیبایی های طبیعی، به تعالی و ترقی روحانی و معنوی دست پیدا کنند. این همان چیزی است که افلاطون توضیح داده است. یعنی هر چیز زیبایی را می دیدند، می نشستند و مدت ها به زیبایی آن نظر می کردند. این گونه ای مراقبه بوده و آداب و راز و رمزی داشته که تعلیم داده می شده است.

آنها برای این کار آموزش می دیده اند. مهم ترین مرحله در نظر کردن این بود که آنها باید محسوس را فراموش می کردند و به معقول منتقل می شدند. در تصوف از معقول به «مشاهدات» یاد می شود و مشاهدات را کار قلب می دانند. قلب در تصوف درست معادل عقل در تفکر افلاطونی و نو افلاطونی است. این ها سعی می کردند که از محسوس ترقی کنند و به معقول برسند. از حسن جزئی که در محسوس هست بروند و برسند به حسن کلی و به حقیقت حسن که عین ذات باری تعالی است، چون جمال از نظر آنها جمال الله است. هر جمالی که در عالم محسوس هست، جلوه ای است از جمال کلی. این رسمی است که خیلی حساس است، چون به هر حال ممکن است آلوده به خیلی از بی اخلاقی ها و بد اخلاقی ها هم بشود، که در طول تاریخ شده است. ولی در عین حال این رسم حفظ شده است. شمس تبریزی راجع به آن صحبت کرده و اصلا کل غزلیات سعدی و بسیاری از اشعار حافظ را بدون توجه به مقوله نظر به شاهد (زیبا روی) نمی توان درست درک کرد.

اما آنچه در تشیع است: اساس تشیع، که در تصوف و به خصوص در تصوف حلاج و نو حلاجیان هم به چشم می خورد، بر این است که افراد انسانی هر کدام یک نمونه اند از یک انسان کلی. این درست مثل نظر افلاطون است که می گوید ایده ها باعث پدید آمدن تمام چیزهای محسوس در این جهان می شوند. آن انسان کلی در عالم معقولات است، یعنی در عالم روحانی و عالم دل، و مشاهده او آرزوی هر عارفی است. در مشاهده او است که اتحاد شاهد و مشهود صورت می گیرد، چون دیگر عارف از عالم محسوس عبور کرده و به عالم دل رسیده است.

بنابراین رسیدن به آن مرحله که انسان بتواند حقیقت انسانی یا انسان کلی را ببیند، موهبتی است که خدا به همه کس نمی دهد و باید برای آن تلاش کرد. اصلا غایت راه فلسفه در نظر افلاطون و نو افلاطونیان و همچنین عرفان و تصوف و غیره رسیدن به این مرحله است. حال اگر این انسان کلی در وجود شخصی تجلی کند، آن شخص مظهر انسان کلی می شود. چنین شخصی که مظهر آن حقیقت انسانی است از نظر شیعه امام است و علی بن ابی طالب مظهر کامل آن است. نجم الدین کبری این شخص را «شخص نورانی» می نامد. شیعه دوازده امامی به این قائل بود که این شخص در امامان ظهور کرده و همین طور جلو آمده است. در عصر غیبت این مسئله برای برخی پدید می آید که آیا واقعا چنین شخصیتی به عنوان مظهر انسان کامل وجود دارد یا نه.

اشخاصی مثل خانواده نوبختی و آل فرات گفتند که هست. ولی بعضی دیگر گفتند که اگرچه آن امام غیبی هنوز هست، ولی یک شخص خارجی نیست و اگر کسی بخواهد امام را ببیند باید سعی کند با حس دیگری به آن مرحله برسد. حال این سؤال مطرح می شود که از چه راهی؟ این را شلمغانی که همه به او بد و بیراه می گویند پاسخ داده است. او رساله ای نوشته است به نام الحاسه السادسه (حس ششم) و به نظر من وقت آن رسیده است که ما نگاه مجددی به شلمغانی بیندازیم. حلاج و شلمغانی هر دو قائل به امام غایب بودند و امام غایب ایشان، آن شخص نورانی (حقیقت انسانی) بوده است. این ها معتقد بودند که می شود آن امام غایب را دید، منتهی با یک حس دیگر. این مسئله در اساس جنبه ای افلاطونی دارد و همان نگاه کردن به شاهد و عبور از محسوس به معقول و رسیدن به حقیقت آن است. به همین دلیل است که ما می بینیم ایرانی ها از همان اوایل دائم به دنبال کسی هستند که مظهر امام غایب باشد و تا قرن سوم تحت عنوان مسئله «حلول» دنبالش می گردند و از قرن سوم به بعد تحت عنوان «ولایت».

بعضی از من سؤال کرده اند که آیا تشیع نتیجه این فلسفه ایرانی است؟ من انکار می کنم که چنین چیزی باشد، ولی ذهنیت ایرانی که ذهنیت فلسفی بود می توانست این مطلب را درک کند. متأسفانه بعضی از این جنبه ها در فلسفه اسلامی تا زمانی که رسیده به مرحوم آشتیانی مورد غفلت قرار گرفته است. مرحوم آشتیانی یک فقیه و شیعه شناس بود ولی شیعه شناسی او و مرحوم طباطبایی با شیعه شناسی اشخاصی مثل هانری کربن تفاوت داشت. تفاوت آنها اولا در این بود که برای مرحوم آشتیانی اعتقادات شیعی خودش حقیقت و اصل بود و بقیه را نمی خواست قبول کند. به همین دلیل است که در نوشته هایش هم به اسماعیلیه، هم به شیخیه، و هم به کار کربن ایراد می گیرد. این در حالی است که روش کربن برای شیعه شناسی، روش پدیدار شناسانه (فنومنولوژی) بود. او معتقد بود که مسئله اصلی تشیع همان وجود شخص نورانی است که در امام تجلی می یابد. برای او شیخیه یا اسماعیلیه یا شیعه دوازده امامی فرقی نداشت. او مقید به این نبود که باید یکی از این مذاهب را حقیقت و اصل دانست. این روش پدیدارشناسانه او بود که به او می گفت همه این ها را یکسان بگیرد و عقاید خود را کنار بگذارد.

مرحوم آشتیانی به تفکر فلسفی ایرانی قبل از اسلام اعتقاد نداشت. شاید هم آن دوران زمان آن نبود که اشخاصی بیایند و بخواهند از تفکر و فلسفه ایرانی دفاع بکنند، چون کاملا جنبه سیاسی به خود می گرفت و فکر می کردند کسی که بخواهد از کوروش یا حتی فردوسی حرف بزند لزوما دارد از رژیم پهلوی دفاع می کند. ولی به هر حال بعد از انقلاب هم ندیدیم که مرحوم آشتیانی به این مسئله عنایتی داشته باشد. حتی ایشان به دوره های قدیم فلسفه در ایران هم زیاد توجه نداشت. بیشترین عنایت و توجه ایشان به همین چهار پنج قرن اخیر بود.

شکی نیست که مرحوم آشتیانی زحمت بسیاری در حوزه تصحیح متون و معرفی حکمای اسلامی از زمان صفویه تا عصر حاضر کشیده است، اما وقتی کمیت کار زیاد می شود مسلما کیفیت مقداری پایین می آید. به همین دلیل کمیت کارهای آشتیانی بر کیفیت کارهای ایشان می چربد. مثلا گاهی اوقات در مقدمه های ایشان مطالب تکراری هست؛ مطالبی که یادشان رفته است که قبلا در جای دیگری یا حتی در همان مقاله گفته اند. گاه حس می شود که متن فقط همان موقع که به چاپخانه رفته غلط گیری شده است. البته من نمی خواهم ایراد بگیرم، بلکه سعی ام بر این است که نگاهی که می کنیم منصفانه باشد. به هر تقدیر کار ایشان در احیاء فلسفه و آثار فلسفی و نیز معرفی فیلسوفان اسلامی در چهار پنج قرن اخیر در خور تقدیر است و خواهد بود.

منبع:دوماهنامه بخارا

مصاحبه با دکتر غلامرضا اعوانی در مورد استاد علامه آشتیانی

ماه فروردین مصادف است با سالروز درگذشت استاد آشتیانی. ایشان از جمله مفاخر فلسفی در جهان معاصر ما بودند که توانستند با توجه به اصالت فلسفه اسلامی نسبت به احیا و حفاظت از این فلسفه همت گمارند. در این گفتگو سعی بر این است که با توجه به نگاه استاد آشتیانی به فلسفه اسلامی حضور این فلسفه را در جهان معاصر به بحث بگذاریم. استاد سید جلال الدین آشتیانی در سال 1304 خورشیدی در شهرستان آشتیان دیده به جهان گشود و بعد از طی مراحل ابتدایی تحصیلات در زادگاه خود، برای تکمیل آموخته‌هایش راهی حوزه علمیه قم شد و با فراگیری دروس مقدماتی در مدرسه فقه و اصول آیت ‌الله بروجردی حضور یافته و مرحله خارج را به اتمام رساند. استاد آشتیانی بواسطه علاقه به حکمت و عرفان بمدت هشت سال در حوزه درسی علامه طباطبایی حاضر شد و متون اصلی این رشته‌ها را به همراه یک دوره کامل فقه و اصول و بخشی از تفسیر قرآن گذراند. استاد آشتیانی برای تکمیل آموخته‌هایش در حکمت صدرایی، رحل اقامت در قزوین افکنده و از محضر آقا سید ابوالحسن رفیعی قزوینی بهره‌ مند شده و از آنجا راهی نجف گردید و به مدت دو سال از دروس استادان حوزه علمیه نجف استفاده کرد. وی بعد از بازگشت، در تهران مدتی به حوزه درسی میرزا احمد آشتیانی رفته و برای رفع اشکالات خویش، از راهنمایی‌های آقا میرزا مهدی آشتیانی نیز برخوردار بود. آشتیانی در سال 1338 خورشیدی به سمت مدرس دانشگاه مشهد در رشته فلسفه و تصوف اسلامی انتخاب و دو سال بعد به سمت دانشیاری در همان رشته ارتقاع یافت ، وی در مدت نزدیک به چهل سال، تا سال 1380 خورشیدی، پیش از تشدید بیماری‌ که فرصت تحقیق و تدریس را از بین برد، به تدریس در حوزه و دانشگاه پرداخت و همزمان به تألیفاتی در حکمت دینی و تصحیح متون خطی حکما و عرفای سده‌های پیشین مشغول بود. استاد جلال الدین آشتیانی، فیلسوف اسلامی و حکیم متاله الهی، پس از گذراندن بیماری طولانی و بر اثر کهولت سن در سن هشتاد سالگی در سوم فروردین ماه سال هشتاد و سه دار فانی را وداع گفت. وی از بازماندگان حکمت صدرایی در ایران محسوب می شد که آثار منحصر به فردی را خلق کرده بود. برخی از آثار وی عبارتند از هستی از نظر عرفان و فلسفه، شرح حال و آرای فلسفی ملاصدرا، شرح بر زاد المسافر ملاصدرا، شرح مقدمه قیصری بر فصوص الحکم، شرح فصوص الحکم فارابی، تفسیر سوره توحید، رساله المشاعر ملاصدرا، اصول المعارف فیض کاشانی، تمهیدالقواعد ابن ترکه، الشواهد و الربوبیه ملاصدرا، المبدا و المعاد ملاصدرا، نقد النصوص فی شرح نقش النصوص عبدالرحمن جامی، منتخباتی از آثار حکمای الهی ایران.

استاد آشتیانی از جمله استادان فلسفه اسلامی معاصر بودند و شما نیز از جمله کسانی بودید که ایشان را به خوبی می شناسید. استاد آشتیانی به نوبه خود آثار منحصربه فردی در حوزه فلسفه اسلامی تالیف، شرح و تصحیح کردند. موضوع بحث ما درباره استاد آشتیانی و حضور فلسفه اسلامی در دنیای معاصر ماست. با توجه به شخصیت عرفانی و فلسفی استاد آشتیانی تا چه اندازه فیلسوف اسلامی ادامه دهنده فلسفه اسلامی خواهد بود. مقصود من این است که آیا فلسفه اسلامی از آغاز یک حرکت پیوسته ای همچون فقه و اصول و رجال داشته یا اینکه در هر مقطع و دوره ای با حضور فیلسوفی رونقی به گفتمان فلسفه وارد می آمده و شاگردانی نیز آثار استادان خود را شرح و تفسیر می کردند؟ آیا می توانیم آشتیانی را در زمره این افراد بدانیم یا اینکه آشتیانی از جمله افرادی بود که در حوزه استمرار فلسفه اسلامی قرار داشتند؟

من به عنوان مقدمه عرض کنم که فلسفه در جهان اسلام و خاصه در ایران دارای یکی حیات مستمر بوده و از آغاز اسلام این استمرار شروع شده است و مسلمانان نیز وارث حکمت بودند و ایشان از متن قرآن، وحی الهی و متون فلسفی یونانی به نظام فلسفی وحیانی دست یافتند. می دانیم که یونان یک کشور اروپایی بوده اما خود اروپاییان وارث حکمت نبودند و مسلمانان با درایت خود ایشان را متوجه این حکمت کردند. البته حکمت هم منحصر به حکمت یونانی نبوده ما دارای حکمت نبوی، حکمت ولایی، حکمت علوی هستیم. بنابراین یکی از مراکز بزرگ حکمت، ایران است و حتی ایرانیان قبل از اسلام هم به حکمت واقف بودند. حکمت چیزی نیست که در یک زمان پدید آید. برخی از استادان ما سلسله استادان خود را تا زمان ابن سینا می دانستند. استاد آشتیانی هم در این حلقه بودند. اهمیت ایشان نیز از چند جهت است یکی اینکه فقط تاریخ نگار فلسفه نیست بلکه حکیم است. ایشان یک دوره کامل مسائل فلسفی و کتابهای فلسفی را نزد استادان فلسفی خوانده و فهرست استادانی که آشتیانی نزد آنها بوده بسیار زیاد است.

کمتر حکیمی در زمان او بوده است که آشتیانی ایشان را درک نکرده باشد. من به برخی از استادان ایشان اشاره می کنم. میرزا احمد آشتیانی، میرزا محمود آشتیانی و میزرا مهدی آشتیانی. اینها حکمای بزرگی بودند که شاگرد نمی پذیرفتند و مرحوم آشتیانی همه این حکما را درک کرده بود. ایشان همچنین شاگرد سه علامه بوده علامه عصار، علامه طباطبایی و علامه رفیعی قزوینی. استاد آشتیانی هر جا متوجه می شد که کسی هست که بتواند از محضرش استفاده کند بدون هیچ ادعایی نزد او می رفته و استفاده می کرده است.

ما باید او را حکیم بدانیم. چرا که فهمیدن حکمت خودش دانستن حکمت است. اهمیت دیگر او این است که شاگردان بسیاری تربیت کرده و ایشان توانستند در شهر مشهد که مکتب فلسفی حضوری نداشته است مکتب صدرایی را احیاء کند و شاگردانی را در این زمینه تربیت کند. حتی شاگردان خارجی نیز در میان شاگردانش بودند مانند چیتیک و ماتسوموتو و یحیی بونو. یکی دیگر از ویژگیهای ایشان همکاری با استادان خارجی مانند هانری کربن است که کربن می خواست بر اساس کارهای آشتیانی تاریخ فلسفه بنویسد. ما کمتر حکیمی را می بینیم که به احیای آثار فلسفی بپردازد. کتاب منتخبات فلسفه ایشان انتخاب بیش از چهل رساله در این کتاب است. استاد آشتیانی آثار متعددی را منتشر و تصحیح و تشریح کرده است که تاکنون چاپ نشده بودند. من گمان می کنم که ایشان آثار متعدد دیگری را هم خوانده بودند اما فرصت نکردند که این آثار را تصحیح و منتشر کند.

با توجه به نکاتی که طرح کردید نکته ای به ذهن می رسد و آن این است که آشتیانی نگاه ویژه ای به اصالت داشته است. یعنی آثار مبنایی را به دقت می خواند و آنها را بر می گزید.

– بله همین طور است. حتی از انتخاب هم فراتر است ایشان آثار اصیل را به خوبی فهمیده و درک کرده بود.

برخی معتقدند که فیلسوف اسلامی چندان پاسخگو به مسائل دنیای معاصرش نیست و بیشتر نگاه تاریخی به مسائل فلسفی دارد. البته به یک نکته هم می توان اشاره کرد که مثلا مطهری آثاری را ذیل فلسفه اسلامی نوشت که به نوعی با الهام از فلسفه اسلامی درصدد پاسخگویی به مسائل دنیای معاصرش بود. مرحوم علامه طباطبایی هم با نگارش کتاب اصول فلسفه و روش رئالیسم به نوعی پاسخ گروه های مارکسیستی را می دادند. حتی در زمان معاصر ما دکتر نصر با نگارش کتابهایی مانند دین و نظم طبیعت، اسلام و تنگناهای دنیای متجدد درصدد پاسخگویی به وضعیت دنیای معاصر خود هستند. این آثار پاسخگویی یک فیلسوف به دنیای معاصر خود است. اما در میان آثار آشتیانی چنین چیزی دیده نمی شود چرا ایشان تا این اندازه به اصالت فلسفه اسلامی اهمیت می دادند اما توجهی به مسائل معاصر نداشتند؟

– به نظر من اصل، فهم دقیق حکمت و نگاه داشتن سنت است. امروزه سنت به وسیله فلسفه غرب مورد مخاطره قرار گرفته است و ما نیز در راه حفاظت از فلسفه اسلامی بسیار موفق بودیم. منتهی کسانی بودند مانند استاد مطهری و علامه طباطبایی که مسائل فلسفی را با موضوعات روز تطبیق می دادند. اگر آشتیانی هم می خواست می توانست چنین کاری بکند اما ایشان می خواستند سنت را به همان اندازه که به دستش رسیده حفظ کند و دیگران چنین کاری بکنند. استاد آشتیانی وارد حوزه ای غیر از حوزه تخصصی اش نمی شد. در حوزه تخصصی فلسفه اسلامی کار آسان نیست. مرحوم هانری کربن بسیار سعی داشت که ایشان را به فرانسه ببرد و اگر ایشان رفته بود مسلما به آن کارها نیز می پرداخت اما ایشان به حفظ اصالت فلسفه اسلامی بیشتر توجه داشتند. من معتقدم که حفظ فلسفه اسلامی و احیاء آن بزرگترین کاری است که استاد آشتیانی برای نسل معاصر انجام داده است.

من قصد خرده گیری ندارم بیشتر می خواهم بدانم که یک فیلسوف اسلامی تا چه اندازه باید خودش را مجاب بداند که به مسائل دنیای معاصر خودش پاسخ دهد. ما می دانیم که در دنیای معاصر ما بحثهایی مثل حقوق بشر، بنیادگرایی و حفظ محیط زیست از جمله مباحث جدی دنیای ماست. آیا فکر می کنید فیلسوف اسلامی موظف است به چنین مسائلی پاسخ دهد؟

مسلما باید پاسخ دهد. حکیم می بایست یک چشمش به مسائل روز هم باشد. اگرچه باید پای او در گذشته نیز باشد و با اصالت بیاندیشد. ما اکنون کمتر کسانی را داریم که پایشان در گذشته ثابت و استوار باشد و دچار لغزش نشوند و مسائل و مقتضیات روز را هم درک کرده باشد. ما شدیدا نیازمند چنین افرادی هستیم. کسانی که با حفظ اصالت سنت به مسائل و زبان دنیای امروز سخن بگویند.

تصور نمی کنید فیسلوف اسلامی در جهان امروز ما می بایست میان رشته ای هم عمل کند. فیلسوف اسلامی فارغ از این نکته که متخصص در فلسفه اسلامی است باید در موضوعات جدیدی مانند جامعه شناسی و سیاست دارای دانش کافی باشد تا بتواند مسائل جدید معاصر را هم به صورت میان رشته ای پاسخ گوید. تصور بر این است که عده ای بر این باورند که فلسفه اسلامی همچنان در رابطه با موضوعاتی نظیر وجود و ماهیت به بحث می پردازد و چندان موضوع جدیدی برای گفتن ندارد.

یک سلسله مسائلی هستند که جاودانند. این مسائل زمان و مکان نمی شناسد. این مسائل نظر مطلق است و فیلسوف نیز از نظر بدور نیست. بنابراین در علوم جدید پیوندی میان نظر دیده نمی شود یعنی اینکه این علوم با حکمت پیوند نخورده است.

شما معتقدید که گسستی ایجاد شده است؟ آیا فضای فکری ما و اندیشمندان معاصر ما از عهده برطرف کردن این گسست بر می آیند؟

بله چنین کاری می تواند صورت گیرد. اگرچه کاستیهایی هم وجود دارد. از طرفی برخی وارد حوزه های میان رشته ای می شوند و در آن مستغرق می گردند و به حکمت آن توجهی ندارند و یا نظریاتی که ارائه شده به عنوان وحی منزل قبول می کنند و یا عده ای نیز از آن سوی بام افتاده اند گویی که این عده هنوز در دروان صفویه زندگی می کنند و هیچ اتفاقی در زمان ما نیفتاده است. علامه طباطبایی مثال خوبی است. در زمان ایشان مسائلی به وجود آمد که قبلا سابقه نداشته است. او سعی کرد در این مسائل نظر کند. بنابراین اگر به این علوم جدید واقف شویم و از گنجینه حکمت هم غافل نشویم می توانیم این گسست را از بین ببریم.

به نظر شما فلسفه اسلامی می تواند وارد گفتگو با فلسفه های غربی شود؟

فلسفه، گفتگو است. فلسفه، دانش است و دانش هم با تعصب سر و کاری ندارد. دانش با علم و حقیقت سر و کار دارد. منتهی این دانش اعلی و علم برین است. اگر من می خواهم ریاضی دان شوم آیا می توانم از دیگر ریاضی دانها استفاده نکنم. بنابراین نیاز است که فلسفه با دیگر حوزه های فلسفی وارد گفتگو شود. فلسفه فهم اقوال و انتخاب بهترین است. هیچ علمی بدون گفتگو نمی تواند استمرار پیدا کند.

طی چند سال اخیر برخی این موضوع را طرح کرده اند که فلسفه اسلامی دچار انجماد شده و نتوانسته از این فضا خارج شود. لذا با توجه به این وضعیت گفتگویی میسر نیست؟

ما نباید صحبت از جمود و انجماد کنیم. این نکاتی است که باید توجه شود و به دقت نیز پاسخ داده شود. حدود صد سال گذشته در همین تهران آنقدر حکیم حضور داشت که به شهر هزار حکیم معروف بود. در همین شهر حکما در کلیه مسائل روزمره شرکت داشتند و با مردم زندگی می کردند. امروزه با ظهور فلسفه های جدید از این حکمت دست کشیدند و در دانشگاه های ما همه فلسفه غرب می خوانند حتی در قم هم فلسفه غرب تدریس می شود. حتی عده ای هم که فلسفه اسلامی می خوانند پس از مدتی به سراغ ویتگنشتاین و شلایرماخر و … می روند. اما اکنون کسی نمی آید فلسفه اسلامی را مانند گذشته بخواند همانطور که استاد آشتیانی می خواند.

شما معتقدید ما اکنون با عدم استقبال در حوزه فلسفه اسلامی مواجه هستیم؟

بله حتی بی مهری هم می شود و فلسفه اسلامی را کنار می گذارند. چند نفری هم پیدا شدند مانند استاد آشتیانی که از این فلسفه حمایت کردند. در اینجاست که اهمیت استاد آشتیانی مشخص می شود. ایشان یک تنه در شهری که فضای ضد فلسفه داشت به احیای فلسفه صدرایی همت گماشت. اگر ما 10 نفر مانند ایشان داشتیم وضع ما بسیار متفاوت بود. استاد آشتیانی تبلور یک سنت الهی در ایران بود و سنت حکمت الهی و تاله، بزرگترین چیزی است که برای انسان باقی مانده است.

استاد آشتیانی کسی بود که پرچم علوم اسلامی و ولایت علوی و حکمت اهل بیت (ع) را در زمان ما بر دست داشت.

منوچهر دین پرست غلامرضا اعوانی

منبع پرتال جامع علوم انسانی

مصاحبه با حجة الاسلام محمد زحمتکش یکی از شاگردان علامه آشتیانی

 دانشگاه آزاد نیشابور در دهه محرم 1393 از لطف و بیان روحانی ای عزیز و با صفا برخوردارشد. جناب حجة الاسلام محمد زحمتکش نزدیک به هشت سال از شاگردان جلالِ مردم حکمت و عرفان، مرحوم استاد سید جلال الدین آشتیانی بوده اند. جمع دوستانه ای که یکشنبه شب 4 آبان 1393 با حضور ایشان در میان برخی استادان دانشگاه آزاد نیشابور بود غنیمتی شد تا از ایشان درباره استاد مرحوم و نگرش و شیوه و منش ایشان خبری بگیریم تا در اختیار علاقمندان قرار گیرد. از ایشان به خاطر محبت و فروتنی ای که داشتند سپاسگزاریم.

 

ضمن تشکر از جنابعالی، بفرمایید که چگونه با استاد آشتیانی آشنا شدید؟

در آغاز آشنایی با ایشان در حدود سن 24 سالگی بودم که یکی از طلبه های شمالی آمد و گفت چهارراه شهدا پشت حسینیه، سیدی هست که فلسفه درس می دهد. منظومه و این بحث هایی که در مدارس علمیه مشهد دروس رسمی نیست. اوایل مهرماه و آغاز سال تحصیلی 1365 بود که برای بار اول رفتم دیدم چند صفحه هم درس را جلوتر رفته اند یک هفته اصلا نمی فهمیدیم چه می گوید! قصد ترک داشتیم که باز همان دوستمان گفت که مشورت کنید. مشورت کردیم که یک هفته است چیزی نمی فهمیم! ایشان یک نگاهی کردی و گفت که «من شش ماه می رفتم درس ابوالحسن خان رفیعی قزوینی هیچ چیز نمی فهمیدم؛ شما هم دلسرد نشوید.» سنمان کم بود و آمادگی لازم را نداشتیم و بیشتر انسی داشتیم و تابستان ها کلاس کمتر بود و تعطیل بود یک مقدار هم مریض الاحوال بودند. چیزی می فهمیدیم یا نمی فهمیدیم می رفتیم و مجلسشان را دوست داشتیم. محضرشان بسیار شریف بود.

 

وضعیت کلاس و شمار افراد حاضر و متن ها چه بود؟

 هفت هشت ماهی طول کشید و جایی که بود مناسب نبود بعد از آن درس منتقل شد به مدرسه امام صادق که شاگردان خوبی آنجا تربیت شدند. تعداد افراد بین هفت هشت نفر تا 10- 15 نفر بودند. مقدمه قیصری در شرح فصوص را درس می دادند که آن را در 700، 800 صفحه منتشر هم کرده اند و راجع به وجود و اسماء وصفات و اینها. یک سال و خُرده ای مقدمات دوازدهگانه فصوص را از قیصری می گفتند هر هفته دو جلسه صبح سه شنبه ها و جمعه درس بود. دیوان ابن فارض گاهی درس می دادند؛ شش ماهی هم شرح لمعات می گفتند، ولی متن مصباح الانس را بهتر می دانستند. مناقب اهل بیت را هم از ابن عربی می گفت که این مناقب اصلا نمی خورد با آنها. آشتیانی در مشهد تنها کسی بود که فصوص درس می داد و می دانید همان موقع هم مخالفت هایی از جانب بعضی مثل آقای سیدان بود؛ الان هم ایشان عقاید درس می دهند که ردی است بر فلسفه و عرفان. این مخالفان بیشتر کلامی اند و این بحث های آقای آشتیانی از ناحیه مدیریت حوزه هم استقبال نمی شد ولی مانع هم نمی شدند. آقای آشتیانی در حین تدریس خیلی هم جسور بود، شنیدم امام به ایشان گفته بود که «جسارتت را کم کنی همه چیزت بیست است!» بین دو درس چای و سیگاری داشتند و خاطرات هم می گفت. در مشهد تنها مرحوم آقای علم الهدایی که فقه و اصول می گفتند و مرحوم آشیخ ذبیح الله قوچانی و همین دو سه نفری را قبول داشت که با سواد هستند و هر که را نام می بردیم یک چیزی می گفت! درس ها ضبط نمی شد و قدردانی هم نمی شد محضرشان.

 

چه خاطراتی از استاد در ذهنتان باقی است؟

زمان ترور آقای مطهری بین دو درس صحبتی از ایشان شد که گفتند وقتی آقای مطهری می خواست برود دانشگاه من به ایشان گفتم نرو ترورت می کنند! رفت و شد!!

دیگر اینکه می گفتند من و مطهری و منتظری هم مصاحبه بودیم آقای آشتیانی برای تشییع محمدتقی شریعتی آمدند در حالی که خیلی ها نیامدند! و برای ترحیم خود ایشان هم که در ایام نوروز (1384) بود مجلس چنانکه باید نبود. باران و برفی بود.

 

شاگردان نزدیک ایشان چه کسانی بودند؟

    بیش از همه دکتر حسن لاهوتی بود که خیلی آقای آشتیانی ایشان را دوست می داشت و خوب در طبقه ای مجزا در منزل دکتر هم بین سناباد و آبکوه اقامت داشتند و در خیلی کارها کمکشان می کردند.

 

ارتباطات استاد با دیگران چطور بود؟

     خوب استاد تا پایان عمر تأهل اختیار نکردند و اگر کسی می پرسید می گفت من با فلسفه ازدواج کردم. با هانری کربن فرانسوی زمانی که می آمدند قم خدمت آقای طباطبائی ملاقات داشتند وشنیدم که آثاری از ایشان را هانری کربن به فرانسه ترجمه کرده است. ابتدا می خواستند در دانشگاه تهران استخدام شوند که آنجا کسی چیزی گفته بود و ناراحت شده بودند و آمدند مشهد و کسی هم در مشهد نداشتند؛ اهل آشتیان بودند و این اواخر می گفتند می خواهم بروم دیدار مادر آشتیان. ملاقات دیگران با ایشان در همان منزل بود. روزها تلفن را می کشید و شبها اساتید می آمدند و در تماس بودند. یک وقت هم رفته بود ملاقات امام که پیش ایشان هم درس خوانده بود و امام گفته بود که ایشان را نمی خواهد بازرسی کنند. مدتی من بودم تا آنکه رفتم جبهه و یک سالی بعد بر گشتم.

 

نظر ایشان نسبت به جنگ ایران و عراق و انقلاب چه بود؟

نظرشان به صلح بود و نگاهشان به لیبرال ها به خصوص به آقای بازرگان نزدیک بود که ما به مرز رسیدیم جنگ را تمام کنیم.

 

در درس نصیحت اخلاقی یا دستور سلوکی و از این سنخ بیان داشتند؟

خیر! عرفان عملی درس نداشتند.

 

در اختلاف های شیعه و سنی و درباره خلفا و مهدویت چطور؟

نه اصلا دراین اختلاف ها چیزی نمی گفتند. مهدویت را چرا قائل بودند.

 

از مصاحبت و لطف شما بسیار متشکریم و برایتان آرزوی توفیقی روز افزون داریم.

* سخنرانی ایشان تا دیشب از سوی هیئت امام جعفر صادق (ع) در مسجد دانشگاه برگزار می شد و تا هشتم محرم بین نمازهای ظهر و عصر نکته هایی مختصر در مسجد افاضه می فرمایند.

 

چهارشنبه, ۷ آبان ۱۳۹۳، ۰۱:۵۷ ب.ظ

برگرفته از سایت عرفان خراسان www.kmys.ir

مصاحبه با برجسته ترین شاگرد علامه سید جلال الدین آشتیانی آیت الله حاج سید محمد رضا حسینی آملی

۱-نحو آشنایی شما با علامه آشتیانی به چه صورت ودر چه سالی بود ؟

از اوائل ورود به حوزه علمیه بعد از اتمام دروس ادبیات عرب بلحاظ علاقه وافری که به مباحث عقلی داشتم به درس اساتید آن زمان حضرت آیت الله سید ابوالقاسم بلخی که حافظ اشعار منظومه بود وبدون آوردن کتاب تدریس منظومه حاج ملا هادی سبزواری را می فر مود ند حاضر می شدم وهمچنین شرح محضر آیت الله حاج شیخ صفر رحیمی که از فضلای گمنام بودند شرح تجرید علامه حلی را خواندم وبه همین جهت درصدد آشنایی با اساتید فن بودم اولین بار در سال ۱۳۶۰ بود که اطلاعیه درس منظومه حضرت استاد را در تابلو اعلانات مدرسه نواب دیدم بسیار خوشحال شدم ودر اولین فرصت محضر مبارک ایشان شرفیاب شدم در دیدار اولیه محضر ایشان چنان مجذوب ایشان شدم که تقاضای درس خصوصی کردم وعرض کردم آقا هر درسی را که بیان فرمودید پایان همان درس مطالب بیان شده را از بنده سوال کنید حاضر شدند کتاب شریف منظومه ملا هادی را برای آخرین بار تدریس نمایند علاوه بر اینکه آن زمان حقیر دروس سطح حوزه را به پایان رساندم و برای ورود به درس خارج مهیا می شدم مردد بودم که به قم بروم تا از مباحث عقلی ونقلی آن استفاده کنم یا در مشهد بمانم به همین خاطر با والد (حاج سید عبدالمطلب حسینی )خدمت حضرت آیت الله شمس ابرده ای (از اشنایان قدیمی مرحوم والد بودند) جهت مشورت رفتیم سوال حقیر عمدتا مباحث عقلی بود ایشان فرمودنداگر جناب آقا سید جلال الدین آشتیانی به شما قول تدریس دادند ایشان را رها نکنید که از بقیه اقران سر آمد است ودر فن حکمت متعالیه وعرفان نظری بی نظیرند لذااقامت در مشهد را ترجیح بر سکونت در قم دادم و آن بزرگوار با مشکلاتی که برایشان ایجاد شده بود چندین مرتبه مکان بحث را عوض نمودند تا سر انجام با عنایت استاد اعظم فقیه جامع الشرایط واصولی مدقق حضرت آیت الله حاج سید ابراهیم علم الهدی سبزواری قدس سره که اعظم تلامذه مرحوم آیت الله حاج محمد هادی میلانی قدس سره بودند در مدرسه مبارکه امام صادق (ع)در محل تدریس خود آن مرحوم بعد از ظهر ها تشریف می آوردند وتا آخرین روز تدریس در این مکان ماندند بدون هیچ مشکلی وچون حقیر در بحث اصول وفقه آن مرحوم شرکت می نمودم به بنده فرمودند که من آقا سید جلال آشتیانی را راحت کردم از دست مخالفین حکمت.

 

۲-درورسی که آقا در حوزه تدریس کرده اند چه بوده وشما پیش ایشان کدام یک را خوانده اید ؟

بحثهای آن بزرگوار ابتدائا منظومه حاجی بخش مورد عامه والهیات به معنی الاخص بعدا جلد پنج وشش اسفار که همان الهیات به معنی الاخص می باشد همزمان ابتدائا اشعه اللمعات جامی وسپس شرح فصوص قیصری مصباح الانس ابن قناری وشبهای ماه مبارک رمضان را مصباح الهدایه الی الخلافه والولایه از حضرت امام قدس سره الشریف وهمچنین شرح دعای سحر واواخر مقداری نجاه بوعلی.

 

۳-نظر آقا نسبت به اساتید خود چه بوده از نظر علمی لطفا کمی توضیح دهید؟

حضرت آقا به تمامی اساتید خود احترام می گذاشتند چه در مباحث نقلی وچه در مباحث عقلی در علوم نقلیه از مرحوم آیت الله العظمی بروجردی قدس سره ومرحوم آیت الله العظمی میرزا حسن بجنوردی در نجف که سه سال محضر ایشان رادرک نمودند بنا به توصیه امام قدس سره .
ودر مباحث عقلی از آیت الله حاج شیخ محله ای امامی امیر کلاهی که کرارا می فرمودند مرحوم آقای بروجردی خطاب به ایشان می فرمودند آقای شیخ محله ای مرجعیت حق شماست واز درشکه به احترام ایشان پیاده می شدند واین جمله را می گفتند و آخرین بار ایشان از باب مزاح فرمودند جهنم رفتن واجب کفایی است.

 

۴-نظر حضرت آقا نسبت به جناب محی الدین وبعضی بزرگان عرفان را بفرمایید؟

ایشان در عرفان به صدر الدین قونوی بسیار عنایت داشتند تا جایی که در برخی موارد اورا برشیخ اکبر نیز در جهت قلم ترجیح می دادند ودر بین متاخرین از مرحوم اقا سید رضی لاریجانی که استاد عرفان نظری وکتاب فصوص آقای آقا محمد رضا قمشه ای حکیم الهی با عظمت ومرد میدان عرفان نظری یاد می کردند و همچنین از مرحوم آقا میرزا هاشم اشکوری ومرحوم آیت الله حاج شیخ محمد علی شاه آبادی وسپس از مرحوم حضرت امام به عنوان بقیه السلف وخاتمه عرفا نظری یاد می نمودند ونسبت به حضرت امام می فرمودند و رود این مرد در عالم سیاست موجب شد که وجه علمی آن بزرگوار تحت الشعاع قرار بگیرد ومع الاسف هنوز چهره علمی آن مرد بزرگ چه در باب علوم نقلی وچه در مباحث عقلی وذوقی آنطور که شایسته است روشن نشده است.

 

۵-نظراستاد نسبت به هانری کربن چه بوده است ؟

نست به هانری کربن به عنوان شخص مومن ومتتبع در آثار عرفا وحکما یاد می نمودند واز اینکه اهتمام برخی از دانشمندان غربی گاهی بیشتر از اهل سرزمین ماست حسرت می خوردند.

 

۶-در مورد زندگی شخصی آقا کمی صحبت کنید ایشان چرا تاهل اختیار نکرده اند ؟

مرحوم آقا در زمان حیاتشان شبی خدمت ایشان رسیده بودم که والده ماجده ایشان علویه حسینی هم حضور داشتند چون نسبت مادری ایشان به حضرت سید الساجدین سلام الله علیه بوده است ونسبت بنده هم از همان شجره طیبه است خیلی خوشحال شد وبه بند خطاب کرد که آقا شما به آقا سید جلال بگویید که داماد شود . آقا فرمودند مادر باشد همین تابستان داماد می شوم بعد که مادر تشریف بردند بنده پرسیدم آقا چرا ازدواج نفرمودید فرمودند در ابتدا ورود به حوزه علمیه قم شور وشوق درس خواندن چنان زیاد بود که شب و روز را نمی شناختم واز هر چیزی که با درس خواندن مزاحمت داشت فاصله گرفتم یک وقت به خودم آمدم دیدم سنم از سی گذشته است گفتم دیگر حوصله نق ونق بچه را ندارم لهذا ازدواج نکردم.

 

۷-از نظر احساسات ومحبت آقا به چه نحو بودند اگر می شود کمی توضیح دهید (مصداقی)؟

حضرت استاد برخلاف ادعاهای اشخاص بی اطلاع بسیار مهربان ودلسوز وعاطفی بودند در یکی از مسافرتهایی که به تهران داشتند شنیده بودند که خانمی به علت نداشتن تمکن مالی فرزندش را به شخصی واگذار کرده است مکرر این قضیه را نقل می نمودند ورنج می بردند که چرا باید معشیت بعضی از افراد تا این حد برسد که حاضر شود فرزندش را به غیر دهد.
خاطره دیگر اینکه یک روز (فقط همان روز )به درس حاضر نشدم در همان اوائل حضور خدمت ایشان علت را پرسید عرض کردم بلحاظ کسالت پدرم که مبتلا به نارحتی کلیه بودند ونیاز به عمل جراحی داشتند فرمودند پیش کدام دکتر برده اید گفتم فلان دکتر فرمودند دست نگهدارید تا من بگویم پیش کی ببرید تلفن منزل را دادند وفرمودند بامن تماس بگیرید فردای همان روز فرمودند نامه ای نوشتم برای دکتر قربانیان که استاد اطبایی ارولوژی مشهد بود بنده همراه پدر خدمت ایشان در بیمارستان قائم (ع)رسیدیم به مجرد دیدن نامه مرحوم استاد از جای خود بلند شد واحترام خاصی گذاشت وگفت آقا من به لحاظ رئشه دست توان عمل جراحی ندارم شمارا با همین نامه به بهترین شاگردم معرفی می کنم که استاد محترم جناب آقای دکتر علی اصغر یار محمدی که خود نیز از خاندان علم ودانش واهل شاهرود وبسیار انسان متدین است ادام الله بقائه ایشان با نهایت عنایت عمل جراحی را با موفقیت انجام دادند ودر آن ایام حضرت استاد بیش از بنده مراقب حال وسلامتی مرحوم والد بودند وکمتر کسی اینطور مراقب حال شاگرد می باشد تا موجبات تفرقه ذهنی شاگرد را برطرف نماید ومحیط را با نشاط برای شاگردش حفظ کند.

 

۸-بعد از رحلت ایشان شما یک مصاحبه تلویزونی داشتید گویا عده ای بعد از مصاحبه شما را توبیخ کرده اند می شود در مورد آن عده شما بیشتر توضیح دهید ؟

بله همیشه در مقابل حکما وعرفا عده ای بوده اند واین تازگی ندارد وغالب مخالفتها بلحاظ عدم نیل به مطالب عالیه است که در مسفورات آن عزیزان است واگر انسان چیزی را نفهمد وحوصله آموختن آن را نداشته باشد با صاحبان آن علم مخالفت می کند که الناس اعدا ما جهلوا.

 

۹-در مورد هیئت خارجی لطفا توضیح دهید؟

ایشان فرمودند یک هیئت علمی از آمریکا آمدند واز من دعوت به عمل آوردند برای اقامت در آنجا وتدریس در جواب گفتم عمر من گذشته است ودر این سن با کسالت آمدنم به آنجا برای شما فایده ای ندارد.

 

۱۰-علت حضورحضرت استاد دردانشگاه چه بود؟

ایشان می فرمودند در زمان حیات مرحوم آیت الله العظمی بروجردی در تهران بودم که از طرف ایشان مبلغ یکصد تومان به بنده رسید ولی با خود گفتم تا زمانی که این مرد زنده است ایشان توجه دارند (چون مرحوم استاد وکیل حضرت آیت الله بروجردی بودند )ولی بعد از فوت ایشان چه کنم از طرفی از وضع شهریه حوزه رنج می بردم لذا بر آن شدم که وارد دانشگاه شوم برای امرار معاش ومخارج زندگی با مرحوم شهید مطهری در امتحانات دانشگاه به جهت استادی شرکت نمودیم سال اول بنده قبول شدم ومخیر شدم بین تهران ومشهد وچون مشهد مکان خلوتی برای بنده بود مناسبت تر برای تحقیق در مباحث علمی لذا مشهد را اختیار نمودم ولی به طور کل صرف وقت در دانشگاه را تضییع عمر می دانستند واگر نبود مسئله ارتزاق ومعشیت در دانشگاه نمی ماندند وبحقیر جد اولین افرادی بودم که در سالهای اول تحصیل در خدمتشان برای تدریس در دانشگاه اقدام فرموده بودند وحتی یکسال ونیم بصورت حق التدریس مشغول تدریس شدم به خاطر مخالفت استاد منقول حضرت آیت الله العظمی علم الهدی سبزواری ترک نمودم فرمودند اگر بتوانی مقاومت نمایی وتوکل بخداوند داشته باشی بهتر است که نیایی چرا که من در این آخر عمر پشیمانم از رفتن به آنجا.

 

۱۱-استاد آشتیانی از مال دنیا چه داشتند ؟

آن بزرگوار تمام ما یملک ایشان عبارت بود از یک منزل مسکونی واثاثیه مختصری که در حد ضرورت به آن احتیاج داشت منزل را با اثاثیه در زمان حیات به آقای لاهوتی (رضی الله عنه )هبه کرد وهمچنین مقداری کتب که در اواخر به تعبیر خودشان از طرف دفتر تبلیغات قم آمدند وقریب یک کامیون کتاب را بردند .
ومقدار دو میلیون تومان پول نقد که بنا بر تقاضای همه ورثه آن مرحوم که (یک خواهر وسه برادر بودند )به عنوان نیابت حج تمتع به این جانب بعنوان نائب آن هم از سهمیه هنرمندان ؟! پرداخت نمودند که توفیق آن نصیب حقیر شد وخداوند به فضلش قبول نماید .

 

۱۲-از آن زمان که شما شاگرد استاد بودید ایشان چند شاگرد ثابت داشتند لطفا نام ببرید؟

برخی از شاگردان ایشان در حوزه علمیه هم در بحث حکمت شرکت می کردند وهم در عرفان نظری از آن جمله
۱-مرحوم حجه الاسلام والمسلمین غلامی
۲-مرحوم حجه الاسلام والمسلمین سالم(که جدا انسانی وارسته وجدی که فوت این دو بزرگوار ضایعه ای برای حوزه علمیه مشهد به شمار می آید )
۳-آقای حجه الاسلام والمسلمین حسینی شریف که از اساتید دانشکده الهیات می باشند
۴-جناب حجه الاسلام والمسلمین سید هادی رستگار که در مرکز مختلفی فعالیت دارند وشرح اشعه اللمعات جامی را نوشته اند
۵-حجه الاسلام والمسلمین سید مسیح حسینی که مسئول حوزه علمیه شهر کرد اصفهان واز اساتید آن حوزه می باشد فردی جدی در علوم عقلی ونقلی می باشند
۶-حجه الاسلام والمسلمین حسینی (عمو زاده ایشان )
۷-حجه الاسلام والمسلمین اشکوری
۸-حجه الاسلام والمسلمین وفادار (دوست ارجمند ودانشمند که هم اکنون در بخش کتب خطی کتابخانه مبارکه استان قدس رضوی می باشند )
۹-مرحوم حجه الاسلام والمسلمین فرزانه (که توفیق ضبط بسیاری از دروس مرحوم استاد را داشتند که از نوارهای ایشان بنده خبری ندارم که چه شده است آن بزرگوار اهل کاشان بود ودر کتابخانه آستان قدس رضوی مسئول کتب خطی آنجا بود )
برخی دیگر از آقایان که نام آنها در خاطر حقیر نیست وجمعی که در خصوص مباحث حکمت شرکت می کردند
۱-جناب حجه الاسلام والمسلمین مقدسیان مسئول عقیدتی لشکر۷۷خراسان
۲-جناب حجه الاسلام والمسلمین خدایاری مسئول در عقیدتی ارتش
۳-جناب حجه الاسلام والمسلمین وحیدی مسئول در عقیدتی
۴-جناب حجه الاسلام والمسلمین آیتی بیرجندی (از اساتید حوزه علمیه مشهد ومجهول القدر می باشند)
۵-جناب حجه الاسلام والمسلمین موسوی تربتی
۶-مرحوم شیخ محمد کارگر اردبیلی
۷–جناب حجه الاسلام والمسلمین حسینی شاهرودی که از اساتید دانشکده الهیات می باشند
جمعی دیگر که اسامی آنها در خاطر حقیر نیست.

 

۱۳-اگر بخواهید استاد آشتیانی را وصف نمایید در مورد ایشان چه می گوید ؟

گرچه مرحوم حاج سید جلال الدین آشتیانی بعنوان حکیم واستاد عرفان نظری شهرت داشت ولی الحق در بعد عمل کم نداشت لکن اهل کتمان بود ومشی ملامتیه را داشت.

 

۱۴-آیا شما در درسها وبحثهایتان یادی از ایشان می کنید لطفا کمی توضیح دهید؟

بنده در میان اساتید متعددی که در مباحث عقلی داشته ام از ایشان بصورت فوق العاده یاد می کنم مگر می شود با شخصیتی که متجاوز ۱۰ سال هر روز قریب چهار ساعت با هم بوده یادی نکنم نه فقط در بحث در صورتی که تفضلا خداوند متعال اعمال وزیارات حقیر را قبول نمایید در نوع آنها آن بزرگوار را شریک در ثواب می دانم حشره الیه مع اجداده الطاهرین بمحمد واله.

ازاینکه وقتگران قیمت خود را به مصاحبه با این حقیر دادیدبسیار متشکرم  یزدانی

خاطرات مستند سید هادی خسروشاهی درباره سید جلال الدین آشتیانی مقدمه

مقدمه

… این نسخه از ـ حدیث روزگارـ سلسله «خاطرات مستند» اینجانب ـ درباره فیلسوف مجهول القدر معاصر، استاد بزرگ سید جلال‌الدین موسوی آشتیانی است که به آغاز دوران تحصیلی بنده در قم، مربوط می‌شود. این دوران همزمان با شکست نهضت ملی‌کردن صنعت نفت بود و روی برداشت‌ها و باورهای سیاسی، تبادل نظر و  بررسی مسائل فلسفی ـ علمی و بهره‌گیری از استاد در این زمینه، به مسائل سیاسی روز و حوادث نیک و بد حوزه‌ها کشیده شد و حتی در دوران سفر تحصیلی استاد به نجف و یا سفر این بنده به تبریز، همچنان ادامه یافت که محصول آن، مکاتباتی بود که به عمل آمد و طبق معمول، متأسفانه نسخه‌ای از نامه‌های بنده در اختیار نیست و فقط بخشی از نامه‌ها و یا پاسخ‌های استاد جلال از حوادث روزگار در امان باقی مانده که اینک در این رساله، ضمن پرداختن اجمالی به شرح زندگی و آثار استاد سید جلال‌الدین آشتیانی، برای ثبت در تاریخ عیناً نقل و درج می‌گردد. البته این اثر می‌تواند نشان‌دهنده نوع اندیشه قشر متفکر و آگاه حوزه علمیه قم درباره حوادث سیاسی پس از حادثه موسوم به کودتای 28 مرداد و راه چاره‌جویی آنها برای پیشرفت کشور و بهبود اوضاع، تلقی گردد.

نکته‌ای که در این رساله مورد توجه قرار گرفته، فعالیت‌های سیاسی و غیرعلمی ـ غیرفلسفی استاد جلال‌الدین در دوران زندگی ایشان است… در واقع استاد جلال آشتیانی، در آن برهه از زمان، همزمان با ارتباط مقبول و موقعیت خاص در بیت مرجعیت – آیت الله بروجردی-  و تحصیل و تدریس در حوزه و بحث و تلاش در دائره علوم اسلامی، به ویژه عرفان و فلسفه، در مسائل سیاسی روز هم به نحوی دخالت و نقش داشته است که البته این موضع و این مرحله در زندگی ایشان، مورد توجه اغلب سیره‌نویسانی که درباره استاد جلال‌، مقاله یا کتابی نوشته‌اند قرار نگرفته است و فقط یکی از پژوهشگران، با استناد به نوشته‌ها و نامه‌های ایشان به اینجانب، به این بُعد از زندگی ایشان هم اشاراتی کرده است که قابل تقدیر است…

البته استاد جلال، بعدها به علت لورفتن دستخط ایشان توسط بعضی از دوستان ملی‌گرا، در مورد نظریه منفی آیت الله بروجردی درباره شاه و بازداشت موقتش، از بازی‌های سیاسی اهل سیاست! ناراحت شد و ضمن کناره‌گیری از این جریانات رسمی، خود به فکر تأسیس یک نهاد سیاسی مستقل، برای گردآوری افراد صالح و ادامه مبارزه، در شکل معقول و منطقی بود که در یکی از نامه‌هایش به اینجانب، به طور مشروح به آن می‌پردازد، ولی متأسفانه توفیقی در این زمینه حاصل نشد…

به هر حال: این نوشتار، اشاراتی دارد به زندگی، آثار و فعالیت‌های علمی و سیاسی استاد جلال به ویژه همکاری و نظریه او درباره نهضت مقاومت ملی و جمعیت متاع که اینجانب نیز به نحوی با هر دو جریان ارتباطی داشتم و در آن راستا فعالیت‌های ویژه‌ای انجام می‌دادم که به گوشه‌هایی از آن در «خاطرات مستند» خود اشاره‌هایی کرده‌ام.

اینک این رساله به علاقمندان تاریخ معاصر تقدیم می‌گردد. در انتظار هرگونه نقد و تصحیح و تکمیل خواهیم بود.

وله الشکر علی ما انعم.

قم: عید غدیر

سید هادی خسروشاهی

30/6/95